<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707</id><updated>2011-04-21T22:43:37.132+02:00</updated><title type='text'>Ú†Ùˆ Ø§ÛŒØ±Ø§Ù† Ù†Ø¨Ø§Ø´Ø¯ ØªÙ† Ù…Ù† Ù…Ø¨Ø§Ø¯</title><subtitle type='html'>ashyane kohneh</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>32</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106185024724326834</id><published>2003-08-26T00:24:00.000+02:00</published><updated>2003-08-26T00:24:07.296+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>11&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106185024724326834?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106185024724326834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106185024724326834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106185024724326834' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106171789524265369</id><published>2003-08-24T11:38:00.000+02:00</published><updated>2003-08-24T11:52:18.826+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به ایرانم,ایران جاودانه ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه با تو........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معنای زنده بودن من,با تو بودن است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیک,دور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیر,گرسنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رها,اسیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلتنگ,شاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن لحظه هایی که بی تو سر آید,مرا مباد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر از فریدون مشیری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106171789524265369?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106171789524265369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106171789524265369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106171789524265369' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106167601046594520</id><published>2003-08-24T00:00:00.000+02:00</published><updated>2003-08-24T00:04:20.130+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام,این هم قالب جدید......چطوره؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106167601046594520?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106167601046594520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106167601046594520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106167601046594520' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106165600016401123</id><published>2003-08-23T18:26:00.000+02:00</published><updated>2003-08-23T18:26:40.200+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نامه سر گشاده به خود&lt;&lt;خدا&gt;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام,این نامه را در وب سایت&lt;&lt;ایران چه خبر&gt;&gt;خواندم که آقای محمد ملکی نوشته و به نظرم جالب اومد که اینجا گذاشتم تا شما هم بخونید.&lt;br /&gt;بسم‌الحق&lt;br /&gt;با نام آزادي، آگاهي و عدالت&lt;br /&gt;هرگز دلِ ما ز خصم در بيـم/ نشــد       در بيـم ز صاحبــان ديهيـم نشــد&lt;br /&gt;اي جان به فداي آنكه پيشِ دشمـن/    تسليم نمود جــان و تسليـم نشــد&lt;br /&gt;خداوندا؛&lt;br /&gt;عذرم را بپذير، از اينكه لحظه‌اي وقتت را كه دائم در كارِ ساختن، پرداختن و نابود كردن هستي مي‌گيرم (١) و از آنجا كه به رحمان و رحيم بودن معروفي حتماً بر من غضب نخواهي كرد كه چرا سلسله‌مراتب را رعايت نكردم و مستقيماً به تو مي‌نويسم. خوب مي‌داني به هر كه مي‌شناختم و مي‌توانستم نوشتم اما جوابي نيافتم از جمله سالها به كساني كه مدعي‌اند رابط مستقيم تو با مردم هستند دردِدل‌ها كردم، نمي‌دانم چيزي به گوش تو رسيده يا نه ولي مي‌دانم از همه‌چيز آگاهي و نگفتن آنها و نرساندن پيامهايم تأثيري در آگاه بودنت ندارد. آنها كه گفته بودند با انسانها مهربان خواهند بود و كرامتي را كه به آنها داده‌اي (٢) پاس خواهند داشت پاسخ نامه‌هايم را با زندان و شكنجه و توهين و تحقير و تهديد دادند، پس حتماً به‌خاطر اين جسارت مرا خواهي بخشيد، مي‌گويند تو بخشنده و مهرباني.&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;مي‌داني در ميانِ هزاران كهكشان و ميليونها سياره كه خلق كرده‌اي، سيارة كوجكي وجود دارد به‌نام زمين، در اين سياره وقتي ده‌ها هزار سال قبل موجود كمال‌يافته‌اي را خلق كردي و نامش را «آدم» نهادي و به خاطر اين خلقت خودت را ستايش كردي و خود را بهترين خلق‌كننده ناميدي (٣) و به همة فرشتگان امر نمودي به اين موجود سجده كنند (۴) و گفتي او را جانشين خودت در روي زمين قرار مي‌دهي (۵) و وقتي شيطان به تو اعتراض كرد سرِ او داد زدي كه من چيزي مي‌دانم كه تو نمي‌داني (۶) و امروز پس از گذشتِ ده‌ها هزار سال هنوز بر ما معلوم نشده آنچه تو مي‌دانستي و شيطان نمي‌دانست چيست؟&lt;br /&gt;و ديدي كه از ميانِ مدعيانِ جانشيني‌ات در روي زمين چه «شيطان»هايي به‌وجود آمدند و برخلاف تو كه به همه‌كس و همه‌چيز «رحمت» داري آنها جز «خشونت» نسبت به ديگر انسانها كاري نكردند و نمي‌كنند.&lt;br /&gt;مگر زمانِ كوتاهي نگذشت كه به روايتِ خودت قابيل احساس غرور كرد و كبر ورزيد و برادرش هابيل را به خشونت كُشت تا مالكِ بي‌رقيب قدرت باشد و از نسل او قابيل‌هاي بسيار برخاستند و به جان هابيليان افتادند و چنين شد تا امروز، مگر شيطانِ بيچاره نگفت من به موجودي كه در آينده خون‌ريزي‌ها خواهد كرد سجده نمي‌كنم و تو او را از درگاهت راندي. مگر فرعون و نمرود و آتيلا و چنگيز و هيتلر و استالين و هزاران جلاد ديگر از ميان انسانها برنخواستند تا به جانِ همنوعانِ خود بيفتند و گروه‌گروه آنها را نابود كنند با اين ادعايِ بسياري از آنها كه نمايندة تو روي زمين هستند و اين مأموريت را تو به آنها داده‌اي. چطور مي‌شود پذيرفت تو كه رحمان و رحيمي نمايندگانت اين‌چنين بي‌رحم و سنگدل باشند؟ نه! نمي‌پذيرم. ممكن نيست اينها نمايندة تو باشند، دروغ مي‌گويند، به تو تهمت مي‌بندند. اينها دروغ‌گوياني هستند كه با سو‌ءاستفاده از نامت جنايت مي‌كنند و همه را در كاسة تو مي‌ريزند، راستي بگو خيالم را راحت كن، اگر به‌راستي ريشة همة اين كارها از خود توست بگو تا نامه را در همين‌جا قطع كنم و وقت تو و خود را نگيرم. اما نه، به‌جانِ خودت سوگند كه مطمئن هستم آنها دروغ مي‌گويند و نه‌تنها با تو رابطه‌اي ندارند كه براي گول زدنِ عوام‌الناس چنين دروغي را بر تو مي‌بندند. خوب آنها را مي‌شناسي و بارها اين جماعت را به چپاول اموالِ مردم و سد شدن در راه رسيدن و دستيابي خلق به خودت متهم كردي (۷).&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;مي‌داني در سيارة زمين محلي به‌نام ايران وجود دارد، در اين سرزمين از هزاران سال پيش مردمي زندگي مي‌كردند و مي‌كنند كه هميشه زير سلطة افرادي خشن و بي‌رحم كه خود را «ساية» (٨) تو معرفي مي‌كردند به‌سر مي‌بردند. اين مردم پس از هزاران سال تحمل ظلم و بيدادِ «سايه‌ها» بالاخره با اميد رهايي از دستِ ظالمان، دينِ تو را كه به‌وسيلة محمد (ص) «ارسال» كرده بودي و كتابي را كه به‌عنوان راهنماي عمل براي نجات انسانها و قيام براي برپايي قسط و عدالت «انزال» نموده بودي پذيرفتند (۹) و به‌خاطر اجراي منويات تو فداكاري‌ها نمودند اما افسوس كه قلدرهايي پيدا شدند و با اين نيرنگ كه قدرت‌مداري آنها موهبتي است كه از سوي تو به آنها داده شده (١٠) به‌جانِ بندگانت افتادند و هر جنايتي را به‌نام تو مرتكب شدند.&lt;br /&gt;مردم اين نقطه از سيارة زمين كه مردمي باهوش و بافرهنگ هستند پس از تحمل صدها سال استبداد به‌نام اسلام و مسلماني بالاخره حدودِ صد سال قبل عليه «سايه‌ها» قيام كردند تا آزادي و عدالت و مردم‌سالاري و قانون‌مداري و قسط و عدل را كه خواستهاي تو براي انسانها اعلام شده در اين سرزمين پياده كنند و در اين راه جمعي از بهترين بندگانت قرباني شدند اما باز هم نشد تا اينكه حدودِ ۴٠ سال قبل مردي مدعي شد كه «آيه و نشانة» توست و مأمور است عدالت و آزادي را نه‌تنها در اين سرزمين كه در سراسرِ سياره پياده كند. بسياري از مردم كه از ظلم و ستم به‌تنگ آمده بودند وعده‌هاي او را باور كردند و براي رسيدن به عدالت و آزادي بارِ ديگر رنجها و زندانها و شكنجه‌ها و شهادتها را پذيرا شدند. اما همانطور كه مي‌داني و از علمِ تو مخفي نيست وقتي ٢۵ سال قبل «آيه» به‌جاي «سايه» نشست او و اطرافيانش كه اكثراً خود را جزو «نشانه»‌ها و ‍«آيه»هاي تو مي‌دانستند با خلق خدا چه‌ها كه نكردند. هنوز چند ماهي از به قدرت رسيدن آنها نگذشته بود كه بنده‌هايت را به‌جانِ هم انداختند و به‌نام تو حزب ساختند (حزب‌الله). راستي خدايا بگو اين جريان چه بود؟ آيا تو آن حزب را درست كرده بودي و رهبري مي‌كردي؟ چه بگويم خوب مي‌داني اين جماعت به‌نامت چه كردند و چه بر سرِ بندگانت آوردند. آنها حادثه مي‌آفريدند و با بهانه قرار دادنِ آن به جان مردم مي‌افتادند و چه جنايتها كه نكردند، به‌خوبي آگاهي هزاران نفر از بنده‌هاي بي‌گناهِ تو را به زندانها بردند، شكنجه كردند، زير شكنجه كشتند يا به جوخة اعدام سپردند و همة اين كارها را به حساب تو واريز نمودند، با سو‌ءاستفاده از كتاب و سنت شكنجه را «تعزير» نام نهادند و به عواملِ خود چنين تفهيم كردند كه شكنجه كردنِ زنداني اطاعتِ امر توست و براي رضاي خاطر تو به چنين اعمالي دست مي‌زنند، وقتي مأمورينشان با تمامِ قدرت كابل را به كف پا و هر جاي بدنِ انسانها مي‌كوفتند نامِ تو را بر زبان مي‌آوردند تا ثواب بيشتري نصيب آنها گردد و پاداشِ نيكوتر از دستِ تو دريافت كنند. در آن سالها آنان كه خود را آيت و نشانة تو معرفي مي‌كردند با مردم چه كردند را تو بهتر از هر كس مي‌داني زيرا به‌ظاهر و باطنِ اعمالِ همة بندگانت آگاهي (١١)، و بالاخره «نشانة بزرگ» در آخرين روزهاي زندگيش فرماني با نامِ تو و به‌نام تو كه رحمان و رحيمي صادر كرد (١٢) تا مأمورينش هزاران زن و مرد زنداني را تنها به‌جرمِ «اظهار عقيده» قتلِ‌عام كنند و حتي بي‌رحم‌هاي از تو بي‌خبر به خانوادة آنها اجازه ندادند براي عزيزان خود طبق سنتهاي مذهبي مراسمي برپا كنند و يا سنگي بر گور آنها نهند زيرا آنها را محارب با تو اعلام كرده بودند (١٣) و فسادكننده در زمين، درحالي‌كه تو بهتر مي‌داني آيا آنها گناهِی داشتند يا که حکومت مخالفت با خود را مخالفتِ با تو تبليغ مي‌كرد. آيا راستي چنين نبود؟&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;چه بگويم تو بهتر از همه مي‌داني جانشينانِ «نشانة بزرگ» در اين ١۵ سال با بندگانت چه رفتاري داشته‌اند. وقتي عنوانِ «مطلق» را كه ويژة توست بر خود نهادند هر كاري را به‌نام تو انجام دادند. تو بهتر از همه مي‌داني اين روزها هركس زبان به اعتراض بگشايد و به نقد اعمالِ حاكميت بنشيند و بخواهد به وظيفة آمر بودن به معروف و ناهي بودن از منكر عمل كند با او چه رفتاري مي‌شود و در نتيجه چگونه صدها هزار انسان متفكر و فرهيخته تن به هجرت از اين سرزمين داده‌اند و در گوشه و كنار اين سياره سرگردانند، بسياري از بندگانِ خوبت از سياست‌مداران تا دانشجويان و روزنامه‌نگاران و … در زندانها زير شكنجه بوده و هستند تا يا «ولايت» آنها را بپذيرند و يا شكنجه و زندان و مرگ را.&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;اجازه بده تا با استفاده از موقعيت سئوالي را مطرح كنم و آن اينكه اينها خود را منصوب از سوي تو مي‌دانند و به مردم مي‌گويند «ولايتِ مطلقة» ما بر شما امري است كه از طرفِ خداوند به ما تفويض شده و هيچكس حق مخالفت با اين امر خدايي را ندارد و مردم تنها مي‌توانند با رأي خود اين انتصاب را تأييد كنند و لاغير، سئوال اين است آيا راست مي‌گويند؟ اگر چنين است پس چگونه نمايندگان تو كه رحمان و رحيم هستي به خود حق مي‌دهند اين‌گونه بي‌رحم و خشن با بندگانت رفتار كنند و همة كارهاي خود را هم به پاي تو بنويسند؟&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;خوب مي‌داني خانم خبرنگاري را كه براي كسب خبر به اينجا آمده بود تا وظيفة خبرنگاري خود را انجام دهد چگونه سربه‌نيست كردند و چه بلايي به سرش آوردند. تو از جزئيات ماجرا آگاهي ولي ما آخر نفهميديم سرِ اين خانم به شيئ سخت خورد يا شيئي سخت با سر او برخورد كرد كه منجر به مرگ او شد و هنوز مشخص نشده كبودي‌هاي روي بدنِ او نتيجة ضرب و شتم بود يا جاي آمپول؟ ما نفهميديم اما تو كه در همه‌جا حضور داري و هيچ فعلي را نمي‌توان از نظرت پنهان داشت بگو چگونه بود كه به‌قولِ وزير بهداشت و درمانِ آقاي خاتمي ـ كه مي‌داني ايشان مدتي است كسوت رياست‌جمهوري ايران را بر تن كرده‌اند ـ براي نجات اين خانم آمپول را پاي چشمانش فرو كرده بودند، ما نشنيده بوديم و در كتابها نخوانده‌ايم كه مي‌توان براي تزريق دارو گذشته از نقاط خاصي از بدن در پاي چشمها هم سرنگ فرو كرد، تو خدايي و از همه‌چيز آگاهي، پس تو بهتر مي‌داني چه بلايي سرِ اين زن آوردند. درهرحال زن بيچاره مُرد و هر چه مادر و پسرش عزوجز كردند تا جنازه را تحويل بگيرند نشد كه نشد، او را دفن كردند و سروصدا را خواباندند و اين روزها در مرگ او به «چله» نشسته‌ايم و آنگونه كه پيش‌بيني مي‌شد نتيجة تحقيقات و پي‌گيري‌ها هم چيزي بالاتر و فراتر از نتيجة تحقيقاتِ قتلهاي زنجيره‌اي و حمله به كوي دانشگاه و وقايع ديگر سالهاي اخير نخواهد بود.&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;خوب مي‌داني اين روزها بر پرستندگانِ راستينت و عزيزان‌مان عليجاني، رحماني، صابر و طيراني كه گناهي جز اطاعتِ امرت و دفاع از حقوقِ پايمال‌شدة بندگانت كاري نكرده‌اند در زندانهاي «نظام ولايي» چه مي‌گذرد و وضع و حال آنها چگونه است. تنها تو مي‌داني، پس بر سرِ ما فرياد كن تا «فرصت‌سوزي» و «عافيت‌طلبي» و «مصلحت‌انديشي» را كنار بگذاريم و اوامرت را در دفاع از مظلومين اجرا كنيم و كاري كن تا بفهميم براي مبارزه با ظلم نبايد به «ظالم» پناه برد و از او ياري خواست. مردانگي و مروت را در دل ما زنده كن تا در مقابل ظلم بزرگي كه به آنها مي‌شود كاري درخور انجام دهيم و رسم «جوانمردي» به‌جا آوريم.&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;مرا ببخش از اين همه گستاخي و يادآوري گوشه‌هايي از حوادثي كه تو به آنها آگاهي. چون امر كرده بودي «يادآوري كنيد كه از اين يادآوري‌ها مردم بهره مي‌برند (١۴)» حقير اين مطالب را يادآور شدم. مي‌دانم شما همه‌چيز را مي‌داني اما خودت فرمودي «مرا بخوانيد اجابت مي‌كنم (١۵)» از تو مي‌خواهم بيشتر به فكر آدمهاي سيارة ما باشي، تو مي‌داني اما من نمي‌دانم سرنوشتم پس از نوشتن اين نامه چه خواهد شد و مدعيان نمايندگي تو با نويسنده چه خواهند كرد. من امر تو را كه گفتي حق بگوييد اگر چه بر ضرر شما باشد انجام دادم. بگذار بي‌پرواتر با تو سخن بگويم، فكر مي‌كنم اگر تو هم به كارهاي اين جماعت اعتراض كني فوراً از مقامِ خدايي عزلت مي‌كنند و به كسوتِ شيطاني درمي‌آورند و معلوم نيست بعد از آن چه بلايي بر سرت خواهند آورد، مگر شاهد نبودي كه اينها با يكي از اساتيد هم‌كسوتِ خود (منتظري) چه كردند و چگونه او را از اوج به قعر كشيدند و هزاران اتهام بر او بستند. مي‌ترسم با تو هم چنين رفتاري نمايند.&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;خوب مي‌داني اينها با اين دروغِ بزرگ كه نمايندة تو هستند چه بلايي بر سر مردم آورده‌اند. جامعه‌اي از بندگان تو ساخته‌اند كه نگو و نپرس، ميليون‌ها انسانِ معتاد، هزاران زن و دختر خودفروش، ميليون‌ها فقير و گرسنه، هزاران فرهيختة ترك‌وطن كرده و مردمي سرخورده و مأيوس. اينها ثمرة ٢۵ سال حكومت كساني است كه خود را نمايندة تو مي‌دانند. نتيجة حكومت اين جماعت آن شده كه مردم فوج‌فوج از دينت برمي‌گردند حتي وجود تو را انكار مي‌كنند. مردم مي‌گويند وقتي نمايندگان خدا با مردم چنين رفتاري دارند پس خود خدا با مردم چه خواهد كرد. البته مي‌بخشي بي‌پروا سخن مي‌گويم، به لطف تو اميدوارم و اين اميد آنگاه بيشتر مي‌شود كه داستانِ موسي و شبان را به‌ياد مي‌آورم. به‌ياد مي‌آورم وقتي موسي به شبان اعتراض كرد كه چرا چنين با خدا سخن مي‌گويي و مي‌خواهي كفشش را پينه زني و سرش را شانه كني، تو خدا را نمي‌شناسي، آنگاه كه موسي بر شبان ساده‌دل خشم گرفت تو به موسي تَشَر زدي كه چرا بندة ما را آزردي؟ چرا رابطة صميمانة او را با من قطع كردي؟ چرا؟&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;مرا ببخش اگر گستاخي كردم مي‌دانم تو را هرگز خوابي نيست (١۶)، اما مردمِ خسته از همه‌چيز و همه‌جا و همه‌كس گاهي مي‌گويند مگر خدا را خواب گرفته و نمي‌بيند اين جماعت با ما چه مي‌كنند مطمئن هستم تو درد و رنج مردمِ ايران را به‌خوبي مي‌شناسي، شايد مردم ما را به «ابتلاء» دچار ساخته‌اي تا آنها را بيازمايي، ولي با گستاخي مي‌خواهم بپرسم آيا ٢۵ سال امتحان و ابتلاء يك ملت كافي نيست؟ تو ابراهيم را هنگامِ درافكندن به آتشِ نمروديان فقط چند لحظه آزمودي و امر كردي آتش بر او سرد و سلامت گردد (١۷). اين ملت ٢۵ سال است در آتشي كه نمروديانِ زمان برافروخته‌اند مي‌سوزد. تو وقتي مي‌خواستي ابراهيم را بار ديگر بيازمايي دستور دادي اسماعيل فرزند دلبندش را قرباني كند اما بلافاصله به فرمان تو گوسفندي را به‌جاي اسماعيل ذبح كردند. ٢۵ سال است هزاران اسماعيلِ اين مردم در پاي نمروديانِ حاكم بر اين سرزمين ذبح شده و مي‌شود، كافي نيست؟ آيا نبايد تكليفِ مردم روشن گردد؟ آيا مردمي كه به دستورت همة فرشتگان به آنها سجده كردند و تو از خلقِ آنها به‌خود باليدي حق ندارند از كساني كه خود را نماينده و آيت و منصوب تو معرفي كرده‌اند بخواهند به آنها اجازه داده شود اعمالِ حاكميت را به نقد كشند و در مورد عملكرد آنها اظهارنظر نمايند و بعد از ٢۵ سال روي كارنامة حاكميتِ آنها مهر تأييد يا باطل شد بزنند؟ مگر اين حقي نيست كه تو به آنها اعطا كرده‌اي؟ حق دفاع از آزادي و برپايي قسط و عدل.&lt;br /&gt;خدايا؛&lt;br /&gt;هرگز اجازه نده عده‌اي مستكبر به‌نام تو بر مردم حكومت كنند و جامعه را به‌سوي فساد و تباهي سوق دهند. تو ياري كن تا مردمِ ايران‌زمين با شناخت و آگاهي بيشتر ريشة ظلم و فساد و بي‌عدالتي را از سرزمين خود براندازند. كمكشان كن تا جامعه‌اي آزاد و آباد، دور از ستم و ستمكاران برپا سازند.&lt;br /&gt;با آرزوي ياريِ تو به همة آنها كه زندان و شكنجه را در «نظام ولايي» تجربه كرده و مي‌كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بر گرفته از سایت خبری&lt;ایران چه خبر&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106165600016401123?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106165600016401123'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106165600016401123'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106165600016401123' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106130606324708073</id><published>2003-08-19T17:14:00.000+02:00</published><updated>2003-08-19T17:17:14.290+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دشتها آلوده است&lt;br /&gt;در لجنزار گل لاله نخواهد رویید&lt;br /&gt;در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟&lt;br /&gt;فکر نان باید کرد&lt;br /&gt;و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم&lt;br /&gt;گل گندم خوب است&lt;br /&gt;گل زیبایی,خوب است&lt;br /&gt;ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را&lt;br /&gt;علف هرزه کین پوشانده است&lt;br /&gt;هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست&lt;br /&gt;و همه مردم شهر بانگ برداشته اند&lt;br /&gt;که چرا ایمان نیست و زمانی شده است&lt;br /&gt;که به غیر از انسان &lt;br /&gt;هیچ چیز ارزان نیست&lt;br /&gt;هیچ چیز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106130606324708073?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106130606324708073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106130606324708073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106130606324708073' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106114183818525525</id><published>2003-08-17T19:37:00.000+02:00</published><updated>2003-08-17T19:37:18.130+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام دوستان,متاسفانه به علت مشکلی که در سیستم نظر خواهی داشتم مجبور شدم تمام نظرها را پاک کنم.فقط می خواستم بگم که سوء تفاهم پیش نیاد خدایی نکرده فکر کنینین من عمدا این کار رو کردم.نظرات,عقاید,انتقادات و پیشنهادات شما برای من قابل احترام است و از تک تک شما عزیزان به خاطر ابراز محبتها و نظرات شما بسیار سپاسگذارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106114183818525525?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106114183818525525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106114183818525525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106114183818525525' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106096568676253843</id><published>2003-08-15T18:41:00.000+02:00</published><updated>2003-08-15T19:04:38.770+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خالق بی همتا&lt;br /&gt;وطن(قسمت سوم و آخر)&lt;br /&gt;به بهر عشق و عرفان ناخدایی&lt;br /&gt;عراقی,رودکی,جامی و صناعی&lt;br /&gt;وطن یعنی به فرهنگ آشنایی&lt;br /&gt;در لفظ دری را دهخدایی&lt;br /&gt;وطن یعنی جهانی در دل جام&lt;br /&gt;وطن یعنی رباعیات خیام&lt;br /&gt;وطن یعنی همه شیرین کلامی&lt;br /&gt;عفاف عشق در شعر نظامی&lt;br /&gt;وطن یعنی نگاه مولوی سوز&lt;br /&gt;حضور نور در شمس شب و روز&lt;br /&gt;وطن یعنی پیام پند سعدی&lt;br /&gt;زبان پیوسته در پیوند سعدی&lt;br /&gt;وطن یعنی هوا و حال حافظ&lt;br /&gt;شکوه باورم در فال حافظ&lt;br /&gt;وطن یعنی شب شاهنامه خواندن&lt;br /&gt;سخن چون رستم از سهراب راندن&lt;br /&gt;وطن یعنی رهایی ز آتش و خون&lt;br /&gt;خوروش کاوه و خشم فریدون&lt;br /&gt;وطن یعنی زبان حال سیمرغ&lt;br /&gt;حدیث یاد ذال و بال سیمرغ&lt;br /&gt;وطن یعنی امید نا امیدان&lt;br /&gt;خوروش و ویله ی گرد آفریدان&lt;br /&gt;وطن یعنی گرامی مرز تا مرز&lt;br /&gt;وطن یعنی حریم گیو و گودرز&lt;br /&gt;وطن یعنی دل و دستی در آتش&lt;br /&gt;روان و تن,کمان و تیر آرش&lt;br /&gt;وطن یعنی شبه یعنی شبیهخون&lt;br /&gt;وطن یعنی جلا الدین و جیهون&lt;br /&gt;وطن یعنی به دشمن راه بستن&lt;br /&gt;به اوج آریو برزن نشستن&lt;br /&gt;وطن یعنی دو دست از جان کشیدن&lt;br /&gt;به تنگستان و دشتستان رسیدن&lt;br /&gt;زمین شستن ز استبداد و از کین&lt;br /&gt;به خون گرم در گرمابه فین&lt;br /&gt;وطن یعنی اذان عشق گفتن&lt;br /&gt;وطن یعنی غبار از عشق رفتن&lt;br /&gt;نماز خون به خونین شهر خواندن&lt;br /&gt;مهاجم را ز خرمشهر راندن&lt;br /&gt;سپاه جان به خوزستان کشیدن&lt;br /&gt;شهادت را به جان ارزان خریدن&lt;br /&gt;وطن یعنی هدف یعنی شهامت&lt;br /&gt;وطن یعنی شرف یعنی شهادت&lt;br /&gt;وطن یعنی شکوه سرفرازی&lt;br /&gt;وطن یعنی ز عالم بی نیازی&lt;br /&gt;وطن یعنی گذشته,حال,فردا&lt;br /&gt;تمام سهم یک ملت ز دنیا&lt;br /&gt;وطن یعنی چه آباد و چه ویران&lt;br /&gt;وطن یعنی همین جا یعنی ایران&lt;br /&gt;وطن یعنی همین جا یعنی ایران&lt;br /&gt;تقدیم به عاشقان وطن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106096568676253843?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106096568676253843'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106096568676253843'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106096568676253843' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106088381862786690</id><published>2003-08-14T19:56:00.000+02:00</published><updated>2003-08-14T23:10:03.080+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام ایران&lt;br /&gt;وطن(قسمت دوم)&lt;br /&gt;وطن یعنی شکوه اشتران کوه&lt;br /&gt;به دریای گهر استاده نستو&lt;br /&gt;وطن یعنی سهند سخره پیکر&lt;br /&gt;ستیغ سینه در سنگ تمندر&lt;br /&gt;وطن یعنی وطن,استان به استان&lt;br /&gt;خراسان,سیستان,سمنان,لرستان&lt;br /&gt;کویر لوت,کرمان,یزد و ساری&lt;br /&gt;سپاهان,هگمتانه و بختیاری&lt;br /&gt;طبس,بوشهر,کردستان و گلستان&lt;br /&gt;دو آذربایجان,ایلام و گیلان&lt;br /&gt;اراک و فارس,خوزستان و تهران&lt;br /&gt;بلوچستان و هرمزگان و زنجان&lt;br /&gt;وطن یعنی سرای ترک با پارس&lt;br /&gt;وطن یعنی خلیج تا ابد فارس&lt;br /&gt;بهشتی چشم را گسترده در پیش&lt;br /&gt;ابوموسی و قشم و هرمز و کیش&lt;br /&gt;وطن یعنی همه سازندگی ها&lt;br /&gt;رهایی از تمام بندگی ها&lt;br /&gt;بریدن دست غیر از گردن نفت&lt;br /&gt;صلای صبح ملی کردن نفت&lt;br /&gt;وطن یعنی ز هر ایل و تباری&lt;br /&gt;وطن را پاسبانی,پاسداری&lt;br /&gt;وطن یعنی دلیر و گرد با هم&lt;br /&gt;وطن یعنی بلوچ و کرد با هم&lt;br /&gt;وطن یعنی سواران و سواری&lt;br /&gt;لر و کرد و جموت و بختیاری&lt;br /&gt;همه یک جان و یکدل بودن ما&lt;br /&gt;به دامان وطن آسودن ما&lt;br /&gt;وطن یعنی دلی از عشق لبریز&lt;br /&gt;گره باف ظریف فرش تبریز&lt;br /&gt;وطن یعنی هنر یعنی سپاهان&lt;br /&gt;حریر دست باف فرش کاشان&lt;br /&gt;وطن یعنی کتیبه در دل سنگ&lt;br /&gt;تمدن,دین,هنر,تاریخ,فرهنگ&lt;br /&gt;وطن یعنی همه نیک و به هنجار&lt;br /&gt;چه پندار و چه گفتار و چه کردار&lt;br /&gt;وطن یعنی شب رحمت,شب قدر&lt;br /&gt;شب جوشن,شب روشن,شب بدر&lt;br /&gt;وطن یعنی هم از دور و هم از دیر&lt;br /&gt;سده,نوروز,یلدا,مهرگان و تیر&lt;br /&gt;وطن یعنی جلال مانده جاوید&lt;br /&gt;ستون و سر ستون تخت جمشید&lt;br /&gt;هزاران نقش و خط مانده در یاد&lt;br /&gt;صبا,کلهر,کمال الملک,بهزاد&lt;br /&gt;نکیسا,باربد,افسانه و جنگ&lt;br /&gt;سرود تیشه ی فرهاد در سنگ&lt;br /&gt;سر و سرمایه های سرفرازی&lt;br /&gt;ابوریحان و خوارزمی و رازی&lt;br /&gt;به اوج علم و دانش رهنوردی&lt;br /&gt;ابونصر,ابن سینا و سهروردی&lt;br /&gt;منتظر قسمت بعدی باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106088381862786690?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106088381862786690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106088381862786690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106088381862786690' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106079636601074519</id><published>2003-08-13T19:39:00.000+02:00</published><updated>2003-08-13T20:04:23.706+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خداوند هستی بخش جان آفرین***خداوند خالق ایران زمین&lt;br /&gt;وطن(قسمت اول)&lt;br /&gt;وطن یعنی چه؟یعنی دشت,صحرا؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه؟یعنی رود,دریا؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه؟یعنی باغ,بیشه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه؟یعنی کشت,ریشه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه؟یعنی آب,دانه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه؟یعنی شهر,خانه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه؟یعنی کاه,بیشه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه؟یعنی سنگ,تیشه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی همه آب و همه خاک&lt;br /&gt;وطن یعنی همه عشق و همه پاک&lt;br /&gt;به گاه شیرخواری گاهواره&lt;br /&gt;به دور و درد پیری عین چاره&lt;br /&gt;وطن یعنی پدر,مادر,نیاکان&lt;br /&gt;به خوی خاک بستن عهد و پیمان&lt;br /&gt;وطن یعنی هویت,اصل,ریشه&lt;br /&gt;سرآغاز و سرانجام همیشه&lt;br /&gt;وطن یعنی محبت,مهربانی&lt;br /&gt;نثار هر که دانی و ندانی&lt;br /&gt;وطن یعنی نگاه هموطن دوست&lt;br /&gt;هر آنجایی که دانی هموطن دوست&lt;br /&gt;وطن یعنی قرار بی قراری&lt;br /&gt;پرستاری,کمک,بیمارداری&lt;br /&gt;وطن یعنی هوای گوشه ی یار&lt;br /&gt;در آن کوه دل شکستنهای بسیار&lt;br /&gt;نگاهی زیر چشمی عاشقانه&lt;br /&gt;به کوچه آمدن با هر بهانه&lt;br /&gt;وطن یعنی غم همسایه خوردن&lt;br /&gt;وطن یعنی دل همسایه بردن&lt;br /&gt;وطن یعنی زلال چشمه ی پاک&lt;br /&gt;وطن یعنی درخت ریشه در خاک&lt;br /&gt;ستیغ و سخره و دریا و هامون&lt;br /&gt;ارس,زاینده رود,دربند,کارون&lt;br /&gt;دنا,الوند,کرکس,طاق بستان&lt;br /&gt;هزار و غافلان کوه و پلنگان&lt;br /&gt;وطن یعنی بلندای دماوند&lt;br /&gt;شکیبا,دل در آتش,پای در بند&lt;br /&gt;دوستان عزیز به علت طولانی بودن این شعر,مجبور هستم در چند قسمت این شعر را بنویسم.پس منتظر قسمتهای بعدی باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106079636601074519?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106079636601074519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106079636601074519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106079636601074519' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106050188439643463</id><published>2003-08-10T09:51:00.000+02:00</published><updated>2003-08-10T09:52:01.930+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خدای ايران که همان خدای عشق است ...&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;ای کاش وطن زودتر از اين قفس کهنه در آيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرگيرد و بگريزد از اين بند ملامت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بلبل شيرين دو عالم شود آزاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بار ره منزل فرهاد بگيرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايران که کنون در قفس خشم اسير است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشق شود و باز ره خانهء معشوق بگيرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با که بگويم که گشايد در اين کهنه قفس را ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود در قفس خشم اسير و پر پرواز ندارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بشکسته دلم در قفس سينه خدايا مددی کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کين غم به در و زودتر اين غصه سر آيد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر از دوست بسیار عزیزم نیوشا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106050188439643463?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106050188439643463'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106050188439643463'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106050188439643463' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106037122585586792</id><published>2003-08-08T21:33:00.000+02:00</published><updated>2003-08-08T21:33:45.836+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مردان سياه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا چقدر دلم گرفته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم گرفته است از اين مردان سياه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اين همه سياهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين غبار سياه کی آسمان ایران را ترک خواهند کرد تا خورشيد دوباره بدمد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين مردان کينه توز که جهان رنگی ما را سياه و سفيد کرده اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کدامين روز است روز نابودی اين سياه دلان بيدل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کدامين تک سوار شمشير انتقام از نيام بر خواهد کشيد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کدامين مردان شجاعند که کلام مرگ را در گوش اين شب پرستان بخوانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجايند سواران غيور سرنوشت که شمشير بر فرق اين سياه و سپيدان شب پرست فرود آرند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شيران شجاع اين بيشه کجايند تا دمار از روزگار اين ضحاکان برآرند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه خنده دار است ولی دردناک که این مردان بی خدا دم از صداقت میزنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سیاه دلان دم از شجاعت میزنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ظالمان را نگاه کن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دم از امانت میزنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجاست آن خورشید فروزان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجاست آن درفش کاویانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجا رفتند رستم و سهرابها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجاست آن مسیحا نفسی که دمیده شود در کالبد بیروح این مردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردمان را بنگر که بیروحند و خسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ آشنا ترین کلام نزد مردان است و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گریه آشناترین مرحم سینه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجاست آن شمشیر برنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که فرود آید بر فرق این مردان شب زده &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجاست کلام رهایی ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجاست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106037122585586792?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106037122585586792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106037122585586792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106037122585586792' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106019777771964579</id><published>2003-08-06T21:22:00.000+02:00</published><updated>2003-08-06T21:22:57.730+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>  آزادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اي شادي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   آزادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اي شادي  آزادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  روزي  كه تو بازآيي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  با اين  دل غم پرورد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من  با تو  چه خواهم كرد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غم هامان سنگين است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  دل هايمان  خونين است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  از سر تا پامان خون  مي بارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  ما سر تا پا زخمي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  ما سر تا پا  خونين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ما سر تا پا درديم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ما اين  دل  عاشق  را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  در راه   تو آماج  بلا كرديم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي  كه زبان  از لب مي ترسيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  وقتي  كه قلم   از كاغذ  شك داشت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  حتي  حتي  حافظه  از وحشت  در خواب  سخن  گفتن  مي آشفت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  ما نام  تو را  در دل &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; چون  نقشي  بر  ياقوت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  مي كنديم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; وقتي  كه در آن  كوچه تاريكي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  شب از پي  شب  مي رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و هول  سكوتش  را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بر پنجره  فروبسته  فرو مي ريخت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ما بانگ  تو  را  با فوران خون &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون سنگي  در مرداب &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بر  بام و در افكنديم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  وقتي   كه  فريب  ديو &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  در رخت  سليماني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; انگشتر  را يكجا   با انگشتان  مي برد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ما رمز   تو  را  چون اسم  اعظم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  در قول  و غزل  قافيه مي بستيم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  از مي  از گل  از  صبح &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از آينه از پرواز &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  از سيمرغ   از خورشيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مي گفتيم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  از روشني  از خوبي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از دانايي  از عشق &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  از ايمان  از اميد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  مي  گفتيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن مرغ  كه در  ابر سفر مي كرد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  آن بذر   كه در خاك  چمن مي شد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آن نور  كه در آينه  مي رقصيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در خلوت   دل با ما نجوا داشت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; با هر نفسي  مژده  ديدار تو مي آورد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  در مدرسه  در بازار &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  درمسجد  در ميدان &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  در زندان  در  زنجير &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  ما نام  تو را زمزمه  مي كرديم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آزادي   آزادي   آزادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن  شبها آن شب ها  آن  شب ها &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن شبهاي  ظلمت   وحشت زا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن  شبهاي  كابوس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آن شبهاي  بيداد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آن  شبهاي  ايمان &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آن شبهاي  فرياد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  آن شبهاي  طاقت  و بيداري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در كوچه  تو را جستيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  بر بام  تو  را خوانديم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آزادي  آزادي  آزادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مي گفتم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزي  كه تو  بازآيي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  من  قلب   جوانم را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  چون پرچم  پيروزي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  برخواهم داشت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  و این  بيرق   خونين  را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بر بام بلندتو &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خواهم  افراشت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مي گفتم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; روزي  كه  تو  بازآيي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  اين خون  شكوفان  را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  چون دسته گل سرخي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پاي  توخواهم ريخت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  وين حلقه  بازو  را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در گردن  مغرورت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خواهم آويخت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  اي آزادي   بنگر  آزادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  اين فرش  كه در پاي  تو گسترده ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از خون است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اين حلقه  گل خون است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  گل خون است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اي آزادي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از ره خون مي آيي  اما &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مي آيي  و من در  دل مي لرزم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اين چيست  كه در دست تو پنهان است ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اين چيست  كه در پاي تو  پيچيده ست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي  آزادي   آيا  با زنجير &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مي آيي ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106019777771964579?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106019777771964579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106019777771964579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106019777771964579' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106018968651798309</id><published>2003-08-06T19:08:00.000+02:00</published><updated>2003-08-06T19:08:06.533+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام او که ایران را آفرید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرگاه این قلم عشق به ایران را می نگارد حیران می ماند&lt;br /&gt;که فقط ایران را چگونه تمام کند که ایران تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک خدا.......یک ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106018968651798309?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106018968651798309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106018968651798309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106018968651798309' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106018928524804789</id><published>2003-08-06T19:01:00.000+02:00</published><updated>2003-08-06T19:04:38.410+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام دوستان,از امروز به بعد سیستم نظرخواهی(کامنت)به وبلاگم اضافه کردم.شما میتونین با نظرها,پیشنهادها,و انتقادهای سازنده ی خودتون منو در راه بهتر نوشتن این وبلاگ یاری کنین.&lt;br /&gt;منتظر نظرات شما هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106018928524804789?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106018928524804789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106018928524804789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106018928524804789' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106011861908084354</id><published>2003-08-05T23:23:00.000+02:00</published><updated>2003-08-05T23:23:39.156+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تقدیم به آوارگان غربت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با توام مسافر شهر غریب&lt;br /&gt;تویی که غربتم را خوب میدونی&lt;br /&gt;میدونم تو بهتر از هر غریبه&lt;br /&gt;غم دوری را تو چشمام میخونی&lt;br /&gt;میدونی که آرزوم رسیدنه&lt;br /&gt;رفتن و دوباره ایران دیدنه&lt;br /&gt;شبها وقتی که میخوام چشمامو رو هم بگذارم&lt;br /&gt;برم و غربتم را تو رویاها جا بگذارم&lt;br /&gt;مگه میشه خواب ایران را ندید&lt;br /&gt;شبای قشنگ تهران را ندید&lt;br /&gt;اما افسوس داره بغضم می گیره&lt;br /&gt;دلم از غربت موندن می میره&lt;br /&gt;میدونی که آرزوم رسیدنه&lt;br /&gt;رفتن و دوباره ایران دیدنه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106011861908084354?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106011861908084354'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106011861908084354'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106011861908084354' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-106011656570645027</id><published>2003-08-05T22:49:00.000+02:00</published><updated>2003-08-06T09:43:51.310+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>این خانه قشنگ است اما خانه ی ما نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام,سلامی به گرمای جنوب,سلامی به سبزی جنگلهای شمال,سلامی به وسعت کویرهای شرق,سلامی به بلندای کوههای غرب,و بلاخره سلامی به سفیدی برفهای دماوند.&lt;br /&gt;یادم میاد سالها پیش وقتی کوچیک بودم,مامان بزرگم بهم یه چیزی گفت که امروز بعد گذشت سالها به حرف مامان بزرگم رسیدم.اون می گفت:اگه یه روزی خواستی دشمنت رو نفرین کنی فقط یه جمله بهش بگو:&lt;الهی به درد غربت دچار بشی&gt;مامان بزرگم خودش طعم غربت چشیده بود و هنوزم داره می چشه.اما من اون موقع معنی این حرف مامان بزرگم رو نفهمیدم.نمی دونم,شاید علتش بچه بودن من بود,شاید هم تا اون موقع من این درد رو احساس نکرده بودم.اما حالا به حرف مامان بزرگم رسیدم.حالا فهمیدم از ایران دور بودن یعنی چی,حالا فهمیدم&lt;غربت&gt;یعنی چی,حالا که دست تقدیر منو آواره ی غربت کرده,حالا که سرنوشت منو و هزران مثل من رو از مادرمون(ایران)جدا کرده.ای کاش میتونستم اون موقع این درد رو باور کنم تا امروز این چنین رنج نکشم.ای کاش حالا که من این درد رو گفتم اونایی که در ایران هستن باور کنند و بیشتر قدر ایران را بدونن.شاید در این جمله بشه غم غربت رو توصیف کرد که میگه:این خانه قشنگ است اما خانه ی ما نیست.&lt;br /&gt;من به که گویم این درد را کند درمان      &lt;br /&gt; که چاره ی این درد فقط بود ایران&lt;br /&gt;به امید روزی که همه ی ما غربتیها به خانه ی خودمون برگردیم.&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-106011656570645027?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106011656570645027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/106011656570645027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106011656570645027' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105991590971830324</id><published>2003-08-03T15:05:00.000+02:00</published><updated>2003-08-03T15:05:09.706+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>قصه ی یه جای نقشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه جاي  نقشه ي بزرگ دنيا &lt;br /&gt;يه كشور پر از بهشت  و دريا &lt;br /&gt; يه سرزمين ،  پر از رز و شقايق &lt;br /&gt;مهد  يه  عالم ، آدماي عاشق &lt;br /&gt;  يه جا كه  خشكي  و بلندي داره &lt;br /&gt;تو قدمتش  حافظ  و سعدي داره &lt;br /&gt;يه عالمه معدن  احساس  داره &lt;br /&gt; كوچه هاش  عطر  زنبق و ياس  داره &lt;br /&gt;به قهرماناش  هميشه  مي باله &lt;br /&gt;دل كندن  از خاك  زرش  محاله &lt;br /&gt;هر گوشه  از او پر افتخاره &lt;br /&gt;چهار تا فصل  عاشق ،  بهاره &lt;br /&gt;خزر ، دنا ،  زاگرس  و اترك داره &lt;br /&gt;كلي چيزاي  تازه و تك داره &lt;br /&gt;تو  عاشقاش  ليلي  و مجنون داره &lt;br /&gt;كوير و درياچه  و هامون داره &lt;br /&gt;كشور ما خونه ي ابن سيناس &lt;br /&gt;  سال يه  قهرماني  مثل نيماس&lt;br /&gt;توي  جنوب  نخلاي  خرما داره &lt;br /&gt;تو سنتاشم  ، شب يلدا داره &lt;br /&gt;يه پهلووني  مث  رستم داره &lt;br /&gt;چشمه هايي  به رنگ زمزم داره &lt;br /&gt;مردمي  داره مث  عطر شمالي &lt;br /&gt;فرقي  نداره شرقي  يا شمالي &lt;br /&gt;اونا  براش  با افتخار  جون مي دن &lt;br /&gt;براي زنده موندنش ،  خون مي دن &lt;br /&gt;مراقبن  حتي  يه ذره  از خاك &lt;br /&gt;نيفته  دست   دشمناي  ناپاك &lt;br /&gt;اين سرزمين  هميشه پاك  و زندس &lt;br /&gt;تو بازياي  دنيامون ،  برندس&lt;br /&gt;الهي  كه تا زنده ايم  و آباد &lt;br /&gt;زنده  بمونه  سرزمين فرهاد &lt;br /&gt;اسم قشنگش  هميشه تو نقشه &lt;br /&gt;به هر غريبه ،  حس  خوش مي بخشه &lt;br /&gt;ما به تموم داشته هاش  مي نازيم &lt;br /&gt; هر چي  نداره  كم كمك  مي سازيم &lt;br /&gt; تا كه يه روز كسايي كه تو دنيان &lt;br /&gt;بگن كه  بهترين جا ، يعني ايران &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105991590971830324?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105991590971830324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105991590971830324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#105991590971830324' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105989779126826920</id><published>2003-08-03T10:03:00.000+02:00</published><updated>2003-08-03T10:03:11.313+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وطن من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای خطه ایران میهن,وطن من&lt;br /&gt;ای گشته به مهر عجین,وطن من&lt;br /&gt;دور از تو گل و لاله و سرو و سمن نیست&lt;br /&gt;ای وای,گل و لاله و سرو و سمن من&lt;br /&gt;تا هست کنار تو,پر از لشکر دشمن&lt;br /&gt;هرگز نشود خالی از دل مهر من وطن من&lt;br /&gt;دردا و دریغا که چنان گشتی ویران&lt;br /&gt;کز بافته ی خویش نداری کفن من&lt;br /&gt;امروز همی گویم با محنت بسیار&lt;br /&gt;دردا و دردا و دردا و دریغا وطن من وطن من&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105989779126826920?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105989779126826920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105989779126826920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#105989779126826920' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105981187731670071</id><published>2003-08-02T10:11:00.000+02:00</published><updated>2003-08-02T10:11:17.370+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اتاق معجزه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ايران‌ ما يك‌ اتاق‌ هست‌ كه‌ عين‌ همه‌ي‌ اتاق‌ها ديوار دارد، و البته‌ دري‌ كه‌ بسته‌ است‌ هميشه‌. رفتن‌ به‌ اين‌ اتاق‌ بيشتر از آن‌ كه‌ دست‌ آدم‌ها باشد، دست‌ خود اتاق‌ است‌. خيلي‌ها تا امروز وارد اين‌ اتاق &lt;br /&gt;شده‌اند ولي‌ آدرسش‌ را فقط‌ بعضي‌ها دارند.&lt;br /&gt;در ايران‌ ما يك‌ اتاق‌ هست‌ كه‌ تاريكي‌ توي‌ آن‌ حرف‌ اول‌ را مي‌زند. حرف‌آخر را البته‌ صداهايي‌ كه‌ به‌ آدم‌ مي‌گويند چطور مي‌تواند رستگار شود. از ويژگي‌هاي‌ اين‌ اتاق‌ يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ تمام‌ گذشته‌ آدم‌ را مي‌داند حتي‌ كارهاي‌ ناكرده‌، حرف‌هاي‌ ناگفته‌، راه‌هاي‌ نارفته‌. اين‌ اتاق‌ فكر آدم‌ها را هم‌ مي‌خواند و حتي‌ برايشان‌ فكر مي‌سازد. اقامت‌ در اين‌ اتاق‌ دست‌ خود آدم‌ها است‌، و بستگي‌ مستقيم‌ دارد به‌ اينكه‌ گناه‌ نكرده‌اش‌ را به‌ ياد بياورد و به‌ اين‌ حقيقت‌ هميشگي‌ اعتراف‌ كند كه‌ همه‌ي‌ عمر در خدمت‌ بيگانگان‌ بوده‌ است‌. كليدداران‌ اين‌ اتاق‌،صداهايي‌ هستند كه‌ به‌ آدم‌ها راه‌ را نشان‌ مي‌دهند، و حتي‌ كمك‌مي‌كنند چيزهايي‌ را به‌ ياد بياورد كه‌ در حافظه‌اش‌ ثبت‌ نشده‌ است‌. آن‌ها معتقدند هيچ‌كس‌ خودي‌ نيست‌ و همه‌ چيز توطئه‌يي‌ مشترك‌ است‌ كه‌ بيگانگان‌ به‌ علاوه‌ تو در آن‌ نقش‌ داشته‌ايد. توي‌ اين‌ اتاق‌ آدم‌ها به‌ همه‌ چيز شك‌ مي‌كنند و به‌ يك‌ چيز ايمان‌ مي‌آورند، اين‌ كه‌ گناهكارند،و همه‌ زندگي‌شان‌ اشتباه‌ بوده‌ است‌. اين‌ اتاق‌ ويژگي‌ ديگري‌ هم‌ دارد، به‌ آدم‌ يك‌ آرزو مي‌دهد، آرزوي‌ اينكه‌ بتواند يك‌ بار ديگر، فقط‌ يك‌ بار ديگر طعم‌ آزادي‌ را بچشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ايران‌ ما يك‌ اتاق‌ هست‌:"اتاق‌ معجزه‌" كه‌ با جادوي‌ خود مي‌تواند آدم‌ها را برعكس‌ كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخستين‌ پرده‌برداري‌ از اتاق‌ معجزه‌ شايد به‌ زمستان‌ سال‌ 1375 بر مي‌گردد كه‌ زجرنامه‌ فرج‌ سركوهي‌ انتشار يافت‌. اما پيشتر نيز پخش‌ برنامه‌ تلويزيوني‌ "هويت‌" نشانه‌هايي‌ از وجود چنين‌ اتاقي‌ را نمايان‌ ساخته‌ بودأ عزت‌الله‌ سحابي‌ و غلامحسين‌ ميرزاصالح‌ و البته‌ سعيدي‌ سيرجاني‌ در برابر دوربين‌ نشان‌ دادند كه‌ روزگاري‌ را در چنين‌ اتاقي‌ گذرانده‌اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهي‌ به‌ زمان‌ ضبط‌ فيلم‌ اعتراف‌ اين‌ اشخاص‌ مي‌تواند سابقه‌ وجود چنين‌ اتاقي‌ را به‌ پيشتر هم‌ برگرداندأ عزت‌الله‌ سحابي‌ در تاريخ‌ 23 خرداد 69 بازداشت‌ و در تاريخ‌ پنجم‌ آذرماه‌ همان‌ سال‌ آزاد شده‌ و غلامحسين‌ ميرزاصالح‌ در تاريخ‌ 7 مهر 71 بازداشت‌ و چند هفته‌ بعد آزاد شده‌ بود. با اين‌ حساب‌ مي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ اتاق‌ معجزه‌يي‌ كه‌ از آن‌ حرف‌ مي‌زنيم‌ پيشينه‌اش‌ به‌ نخستين‌ سال‌هاي‌ دهه‌ هفتاد برمي‌گردد. احتمالا گوشه‌يي‌ از "موقعيت‌ اضطراب‌" كه‌ عنوان‌ يكي‌ از مقاله‌هاي‌ محمد مختاري‌ هم‌ بوده‌ به‌ فعاليت‌هاي‌ اتاق‌ معجزه‌ مربوط‌ مي‌شده‌. او مي‌نوسيد: "ماييم‌ و اين‌ سرگذشت‌ افسوس‌ بار. يعني‌ طرد و انزواي‌ افراد و حذف‌ و نفي‌ آؤار. پايدار در نوشتن‌، خودخوري‌ در بي‌امكاني‌، چشم‌ به‌ راهي‌ در بي‌ارتباطي‌. تا كي‌ خبر در رسد. اين‌ گلي‌ است‌ كه‌ به‌ سر ما زده‌اند، و بعضي‌ها را هم‌ شاد مي‌كند!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتاق‌ هميشه‌ نشانه‌هايي‌ از وجودش‌ را طوري‌ كنار هم‌ قرار داده‌ تا آنها كه‌ چشم‌ بصيرت‌ دارند متوجه‌ حضورش‌ باشندأ پخش‌ برنامه‌ هويت‌ كه‌ در نيمه‌ دوم‌ سال‌ 1375 عصرهاي‌ جمعه‌ از تلويزيون‌ پخش‌ مي‌شد، علاوه‌ بر كاركردهاي‌ ديگرش‌ سيگنالي‌ بود كه‌ فرستاده‌ مي‌شد تا "اهل‌ خرد" حواس‌شان‌ به‌ اتاق‌ معجزه‌ باشد:"اين‌ برنامه‌ گام‌ اول‌ را براي‌ طرح‌ جدي‌تر موضوع‌ برداشت‌ و زمينه‌سازي‌ براي‌ توجه‌ افكار عمومي‌، بويژه‌ انديشمندان‌ و دلسوزان‌ را در دستور كار خود قرار داد."1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين‌ البته‌ يك‌ گوشه‌ كار است‌ وگرنه‌ خود اتاق‌ هم‌ در جايي‌ به‌ بعضي‌ نويسندگان‌ گفته‌ بود كه‌ مثلا مرگ‌ سعيدي‌ سيرجاني‌ هم‌ يك‌ جور پيام‌ بوده‌ است‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهي‌ هم‌ اتاق‌ معجزه‌ صدايش‌ در مي‌آمده: "به‌ من‌ زنگ‌ مي‌زدند و مي‌گفتند صداي‌ مرا مي‌شناسي‌* هميشه‌ هم‌ حرفم‌ اين‌ بوده‌ كه‌ من‌ صداتان‌ را نمي‌شناسم‌. بالاخره‌ هم‌ توي‌ يكي‌ از اين‌ جنجال‌ها گفتند كه‌ آره‌ مي‌دانيم‌ كه‌ تو گوشت‌ خراب‌ است‌، چشمت‌ هم‌ خراب‌ است‌."2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افشاي‌ ماجراي‌ قتل‌هاي‌ زنجيره‌يي‌ اما دومين‌ پرده‌برداري‌ از حضور موؤر اين‌ اتاق‌ بود. وقتي‌ اعلام‌ شد كه‌ برخي‌ از همكاران‌ مسووليت‌ناشناس‌ وزارت‌ اطلاعات‌ اجراي‌ قتل‌هاي‌ پاييز 77 را برعهده‌ داشته‌اند معلوم‌ شد كه‌ بعضي‌ سياستمداران‌ هم‌ از وجود اتاق‌ معجزه‌ به‌ تنگ‌ آمده‌اند. دستگيري‌ عوامل‌ قتل‌هاي‌ پاييزي‌ اين‌ گمان‌ را در ذهن‌ خيلي‌ها به‌ وجود آورد كه‌ ديگر اتاق‌ معجزه‌يي‌ وجود ندارد. آنها فكر مي‌كردند كه‌ مالك‌ اصلي‌ اتاق‌ حاج‌ سعيد و شركا بودند و با دستگيري‌ ايشان‌ به‌ قول‌ سيدمحمدخاتمي‌ "چشم‌ فتنه‌ كور شده‌ است‌"، اما آنچه‌ بعدها اتفاق‌ افتاد نشان‌ داد كه‌ خاتمي‌ و همفكرانش‌ سخت‌ در اشتباهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان‌ ضبط‌ اعترافات‌ علي‌افشاري‌ و عزت‌الله‌ سحابي‌ كه‌ از تلويزيون‌ پخش‌ شد نشان‌ مي‌داد كه‌ سعيد امامي‌ و محفل‌ اطلاعاتي‌اش‌ تنها يكي‌ از كليدداران‌ اتاق‌ معجزه‌اند،چرا كه‌ آنها دو سال‌ پس‌ از افشاي‌ ماجراي‌ قتل‌ها راهي‌ اتاق‌ معجزه‌ شده‌ بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سيامك‌ پورزند انتخاب‌ بعدي‌ بود و بعدتر ديگراني‌ كه‌ كم‌ و بيش‌ از بقاي‌ اتاق‌ معجزه‌ خبر داده‌اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مورد تازه‌اش‌ همين‌ عليرضا جباري‌ كه‌ نوشته‌: "... در تهديدهاي‌ خود مي‌گفت‌ فكر مي‌كني‌ اگر تو در اين‌ جا كشته‌ بشوي‌ كسي‌ به‌ كسي‌ خواهد بود و كسي‌ خبر خواهد شد* عمودي‌ آمده‌يي‌،افقي‌ برمي‌گردي‌. و از اين‌ گونه‌ صحبت‌ها كه‌ آنها را در حالي‌ كه‌ من‌ چشمبند به‌ چشم‌ داشتم‌ و رو به‌ ديوار نشسته‌ بودم‌ مي‌گفت‌. مي‌گفت‌ شش‌ ماه‌ كه‌ سهل‌ است‌ اگر شش‌ سال‌ هم‌ اينجا بماني‌ و حرف‌ نزني‌ در اينجا خواهي‌ ماند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتاق‌ معجزه‌ با اين‌ حساب‌ بيش‌ از آنكه‌ يك‌ مكان‌ باشد امكاني‌ است‌ بيرون‌ زمان‌ كه‌ تجربه‌ تلخ‌ زنده‌ به‌ گوري‌ را به‌ هر كس‌ كه‌ بخواهد تحميل‌ مي‌كند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ورود عباس‌ عبدي‌ به‌ اتاق‌ معجزه‌ نقطه‌ عطفي‌ در تاريخ‌ اين‌ اتاق‌ است‌. وقتي‌ يك‌ سال‌ بعد از افشاي‌ قتل‌هاي‌ زنجيره‌يي‌ سعيد حجاريان‌ ترور شد كيهان‌ در تيتر سرمقاله‌اش‌ نوشت‌ "و نوبت‌ به‌ سعيد رسيد"، آنها فراموش‌ كرده‌ بودند كه‌ در تيتر سرمقاله‌ي‌ 13 آبان‌ 81 بنويسند كه‌ حالا نوبت‌ به‌ عباس‌ رسيده‌ و ديگران‌ هم‌ مطمئن‌ باشند كه‌ انتظار طولي‌ نمي‌كشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105981187731670071?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105981187731670071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105981187731670071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#105981187731670071' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105968491005798030</id><published>2003-07-31T22:55:00.000+02:00</published><updated>2003-08-01T21:07:51.246+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'> طلاترین خاک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وطن اي خونه ي پر غصه ي  اجدادي من &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اسم  تو  تنها دليله  واسه آزادي من &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; عشق تو  خون گرم  و عاشقم  ريشه داره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خاك زرخيز  تو مجنون  و به يادم مي ياره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قهرمانات  مث  افسانه هامون  جهانين &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مردم  عاشق  تو  سمبل  مهربانين &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; زير  سايه بون  امنت  مي شه تا ابد نشست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پشت بيگانه  رو با خنجر غيرتت ،  شكست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وطنم ،  ديوونه ي  مرزاي  زرخيز  توام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; عاشق  زمستونو ،  بهار و پاييز توام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; جونمو  مي دم  تا مرزاي  تو  در امون باشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  اوج  پرچمت  هميشه توي  آسمون باشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  تو مال  حافظ و مولوي  و نيمايي ،  وطن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  خونه ي  رستم  و خاك ابن سيانيي  ،  وطن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرزومه  تا ابد  زنده  و آباد باشي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خونه ي  نواده هاي  پاك فرهاد باشي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما تو كوچه هاي  سبز تو  به دنيا اومديم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; چه جوري  واسه  آب و خاك  عاشقت نديدم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق تو  مثل ضريح  و گنبدا  مقدسه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; واسه  هر عاشق  دور از تو  يه  دنيا  نفسه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هميشه  مايه ي  افتخار دنيايي ،  وطن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  تو بلندي ،  تو مث  شباي  يلدايي ،  وطن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  جون  من درسته  كه براي تو خيلي  كمه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  ولي عشق  دادنش  مي ارزه  به يه عالمه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو  رو با طلاترين  خاك  عوض  نمي كنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; با شكوه  و عاشق  و پاينده  باشي ، وطنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105968491005798030?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105968491005798030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105968491005798030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105968491005798030' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105950365119041369</id><published>2003-07-29T20:34:00.000+02:00</published><updated>2003-07-29T20:34:11.173+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آزادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی تو ای پرنده خونين بال.ای تويی که هزاران سال است که آدمی نهال ترا با خون خويش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آبياری کرده است. ای که چون ستاره ای دنباله دار دمی بر آسمان تاريک بشر ميدرخشی و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دمی بعد در عظمت بی کران  هستی گم ميشوی.چه مردان و زنانی که برای تو جان و خون &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خويش را نثار کردند. تا ترا ببينند اما تو مانند هميشه رخ در هم ميکشيدی و چون دخترکان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; جوان کم روی با شتاب ميگريختی ترا کابين جان است و آنگاه خون و ترا مهر عشق .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدمی برای تو بود که بهشت را به لقايش فروخت و بر اين زمين خاکی فرود آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و براستی آدمی تاکنون برای تو چه بهای سنگينی پرداخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105950365119041369?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105950365119041369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105950365119041369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105950365119041369' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105941887601388083</id><published>2003-07-28T21:01:00.000+02:00</published><updated>2003-07-28T21:01:15.913+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به جای&lt;&lt;بچگی&gt;&gt;&lt;&lt;کار&gt;&gt;می کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام,این خبر رو از یکی از وب سایت های خبری خوندم.شما هم بخونید و قضاوت کنید.&lt;br /&gt;سقف‌ خونم‌ طلاي‌ ناب‌,&lt;br /&gt;زير پاهام‌ حصير سرد، &lt;br /&gt;تو دست‌ من‌ سيب‌ گلاب‌، &lt;br /&gt;اما دلم‌ پر ز درد... &lt;br /&gt;نزديك‌ به‌ يك‌ هفته‌ است‌ كه‌ پيگير سوژه‌يي‌ به‌ اسم‌ «كودكان‌ كار» شده‌ام‌. يك‌ هفته‌يي‌ كه‌ توام‌ بود با تفكر، غصه‌، رنج‌ و عذاب‌. حقيقتش‌ در عرض‌ اين‌ چند روز اينقدر كودك‌ و نوجوان‌ ديدم‌ كه‌ صبح‌ تا شب‌ براي‌ يك‌ لقمه‌ نان‌ مجبورند كار كنند كه‌ از خوردن‌ وخوابيدن‌ وكار كردن‌ خودم‌ بيزار شدم‌. &lt;br /&gt;بچه‌هايي‌ كه‌ نه‌ از عراق‌ آمده‌اند و نه‌ از افغانستان‌. بچه‌ همين‌ خاك‌ پاكند. بچه‌هايي‌ كه‌ مجبورند قيد كودكي‌، روياها و آرزوهايشان‌ را بزنند. كودكاني‌ كه‌ فصل‌ تابستان‌، بهشت‌ روياهاي‌ آنهاست‌. نوجوانهايي‌ كه‌ در گرماي‌ كشنده‌ و زير تيغ‌ آفتاب‌ به‌ جاي‌ تن‌ دادن‌ به‌ آب‌ خنك‌ و زلال‌ استخر مجبورند براي‌ سير كردن‌ شكم‌ خود و خانواده‌ تن‌ به‌ تيغ‌ تيز و بي‌رحم‌ آفتاب‌ بدهند. &lt;br /&gt;ابتدا مي‌خواستم‌ با چند نفر كارشناس‌ امور اجتماعي‌ و بهزيستي‌ در مورد اين‌ موضوع‌ صحبت‌ كنم‌ ولي‌ ديدم‌ صبح‌ تا شب‌ صفحه‌ تلويزيون‌ و پيشخوان‌ روزنامه‌فروشي‌ها پر است‌ از صحبت‌ و نظرات‌ كارشناسانه‌! &lt;br /&gt;. حميد دوازده‌ سال‌ دارد. بايد هر روز صبح‌ ساعت‌ پنج‌ از خواب‌ بيدار شود و از فرديس‌ كرج‌ به‌ تهران‌ بيايد. خود او مي‌گويد براي‌ اينكه‌ خرجش‌ كمتر شود و سريعتر به‌ مقصد برسد از مترو استفاده‌ مي‌كند. &lt;br /&gt;چند تا خواهر و برادر داري‌؟ &lt;br /&gt;2 تا خواهر و 2 تا برادر. من‌ بچه‌ دوم‌ خانواده‌ هستم‌. پدرت‌ شاغل‌ است‌؟ &lt;br /&gt;پدرم‌ از كار افتاده‌ است‌، چند سال‌ پيش‌ يكي‌ از دستهايش‌ را در حال‌ كار با دستگاه‌ پرس‌ از دست‌ داد. الان‌ هم‌ بيكاره‌. &lt;br /&gt;چقدر حقوق‌ مي‌گيره‌؟ &lt;br /&gt;با بيمه‌ از كار افتادگي‌ ماهي‌ صد هزار تومان‌. &lt;br /&gt;تو چرا كار مي‌كني‌ مگه‌ حقوق‌ پدرت‌ كافي‌ نيست‌? &lt;br /&gt;(خيلي‌ حق‌ به‌ جانب‌ و با ناراحتي‌ مي‌گويد) خود تو مي‌توني‌ با اين‌ حقوق‌ شكم‌ شش‌ نفر آدم‌ ديگه‌ را سير كني‌? تازه‌ غذا، لباس‌ و خرجهاي‌ ديگه‌ كنار، ما فقط‌ ماهي‌ 60 هزار تومن‌ اجاره‌ خونه‌ مي‌ديم‌ تازه‌ اونم‌ واسه‌ يه‌ اتاق‌. &lt;br /&gt;چند وقته‌ كار مي‌كني‌؟ &lt;br /&gt;دو سال‌. پنجم‌ ابتدايي‌ مجبور شدم‌ ترك‌ تحصيل‌ كنم‌ و دنبال‌ كار بگردم‌. &lt;br /&gt;بقيه‌ چطور اونها كار نمي‌كنن‌؟&lt;br /&gt;يعني‌ مي‌گي‌ آبجي‌هام‌ كار كنن‌? غيرتم‌ اجازه‌ نمي‌ده‌، مردم‌ چي‌ مي‌گن‌ اونوقت‌! داداش‌ كوچيك‌هام‌ هم‌ كه‌ كم‌ سن‌ و سالن‌. مادرم‌ هم‌ مريضه‌، من‌ خيلي‌ غيرتي‌ام‌. &lt;br /&gt;روزي‌ چند ساعت‌ كار مي‌كني‌؟ &lt;br /&gt;13 12 ساعت‌ كار مي‌كنم‌. هفت‌ صبح‌ تا هفت‌ شب‌. بعضي‌ وقتها هم‌ كه‌ كار زياد باشد مجبورم‌ همين‌ جا بمونم‌ و خونه‌ نرم‌. &lt;br /&gt;چه‌ كاري‌ مي‌كني‌؟ &lt;br /&gt;روز اول‌ كه‌ اومدم‌ پادويي‌ مي‌كردم‌، چايي‌ مي‌آوردم‌، كفش‌ مرتب‌ مي‌كردم‌ و كارهاي‌ كوچيك‌ انجام‌ مي‌دادم‌. بعدش‌ كه‌ كار ياد گرفتم‌ شدم‌ «وردست‌». &lt;br /&gt;الان‌ هم‌ يك‌ ساله‌ كه‌ وردستم‌. «سيم‌ؤانيه‌»! برات‌ قالب‌ در ميارم‌. &lt;br /&gt;رفتار بقيه‌ كارگرها با تو چطوريه‌، اذيتت‌ نمي‌كنند؟ &lt;br /&gt;اوايل‌ خيلي‌ اذيت‌ مي‌شدم‌، كلي‌ كتك‌ خوردم‌. من‌ خيلي‌ غرور دارم‌، نمي‌توانم‌ تحمل‌ كنم‌ كسي‌ بهم‌ فحش‌ بده‌ و بزنه‌ تو سرم‌. اينجا انواع‌ و اقسام‌ آدمها هستند، خوب‌، بد، معتاد، هر جور كه‌ فكر كنيد. خدا را شكر صاحب‌ كارم‌ آدم‌ خوبيه‌ و خيلي‌ از من‌ مراقبت‌ مي‌كرد. ولي‌ خب‌ بالاخره‌ همه‌ جا آدم‌ خوب‌ و بد وجود داره‌. چطوري‌ كار پيدا كردي‌؟ &lt;br /&gt;يكي‌ از بچه‌ محلها قبلا اينجا كار مي‌كرد منم‌ با خودش‌ آورد سركار. &lt;br /&gt;دلت‌ براي‌ تفريح‌ و استخر و فوتبال‌ تنگ‌ نمي‌شد؟ &lt;br /&gt;(لبخند معني‌داري‌ زد و گفت‌) خيلي‌ زياد، البته‌ موقعي‌ هم‌ كه‌ كار نمي‌كردم‌، آنچنان‌ تفريحي‌ نداشتيم‌، بيشتر تو كوچه‌ با بچه‌ها فوتبال‌ بازي‌ مي‌كرديم‌ ولي‌ خب‌ تو تابستون‌ هر طوري‌ هست‌ حتما بايد يك‌ بار استخر برم‌. &lt;br /&gt;چقدر حقوق‌ مي‌گيري‌؟ &lt;br /&gt;ماهي‌ چهل‌ هزار تومن‌. &lt;br /&gt;به‌ نظرت‌ كافي‌ هست‌؟ &lt;br /&gt;خدا را شكر راضي‌ام‌. &lt;br /&gt;فرحزاد ميدان‌ ميوه‌وتره‌بار همهمه‌، ازدحام‌، هندوانه‌، ميوه‌هاي‌ تازه‌ فصل‌، گرما و... اينها تمامي‌ تصاويري‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ در يك‌ عصر پنجشنبه‌ و در اين‌ ناحيه‌ از تهران‌ به‌ چشم‌ ديد. اما در اين‌ ميان‌ چيزي‌ كه‌ خيلي‌ جلب‌ نظر مي‌كند و من‌ هم‌ به‌ دنبالش‌ مي‌گشتم‌، پسربچه‌ هفت‌، هشت‌ ساله‌يي‌ بود كه‌ مشغول‌ هل‌ دادن‌ گاري‌ پر از ميوه‌يي‌ بود كه‌ حداقل‌ سه‌ برابر قد و وزن‌ خودش‌ بود. &lt;br /&gt;خب‌، اين‌ هم‌ از بعدازظهر پنجشنبه‌ ما. به‌ دنبالش‌ راه‌ افتادم‌. خانم‌ شيك‌پوشي‌ كه‌ پشت‌ سر او حركت‌ مي‌كرد و معلوم‌ بود صاحب‌ ميوه‌هاست‌ تند تند قدم‌ برمي‌داشت‌ تا به‌ او برسد. آن‌ طرف‌ خيابان‌،كنار ماشين‌، كيسه‌هاي‌ بزرگ‌ ميوه‌ كه‌ بعضي‌ از آنها اندازه‌ خودش‌ بودند را درون‌ صندوق‌ عقب‌ ماشين‌ گذاشت‌. خيلي‌ دقيق‌ و منظم‌، در پايان‌ هم‌ يك‌ عدد اسكناس‌ دويست‌توماني‌ ناقابل‌ پاداش‌ مسابقه‌ دوي‌ ماراتن‌ پسربچه‌ و خانم‌ شيك‌پوش‌ بود. ابتدا به‌ بهانه‌ اينكه‌ كار دارد و مشتري‌ها را از دست‌ مي‌دهد حاضر به‌ حرف‌ زدن‌ نمي‌شد ولي‌ در مقابل‌ پيشنهاد من‌ كه‌ به‌ اندازه‌ دو سرويس‌ كار چرخت‌ را اجاره‌ مي‌كنم‌ حاضر به‌ مصاحبه‌ شد، چهره‌ آفتاب‌ سوخته‌ و معصومش‌ نشانگر روزهاي‌ مكرري‌ بود كه‌ زير آفتاب‌، كار كرده‌ بود و گونه‌هاي‌ استخواني‌اش‌ نشان‌ از سوءتغذيه‌ و گرسنگي‌ داشت‌. &lt;br /&gt;اسمت‌ چيه‌? &lt;br /&gt;محمدعلي‌، هشت‌ سالمه‌. &lt;br /&gt;چند وقته‌ اينجا كار مي‌كني‌؟ &lt;br /&gt;از اول‌ تابستون‌ تا حالا. كلاس‌ چندمي‌؟ &lt;br /&gt;مي‌رم‌ كلاس‌ دوم‌. &lt;br /&gt;خونتون‌ كجاست‌؟ &lt;br /&gt;پاسگاه‌ نعمت‌آباد. &lt;br /&gt;چطور اين‌ همه‌ راه‌ را مياي‌ تا اينجا؟&lt;br /&gt;با داداش‌ بزرگترم‌ ميام‌، اينجا با هم‌ كار مي‌كنيم‌. داداشت‌ چند سالشه‌؟&lt;br /&gt;يازده‌. &lt;br /&gt;ساعت‌ چند مياي‌ سر كار? از صبح‌ زود ميايم‌ اينجا منتظر مي‌شيم‌ تا مغازه‌ها باز بشن‌. روزي‌ چقدر كار مي‌كني‌؟ &lt;br /&gt;بلد نيستم‌ بشمارم‌.پولهام‌ را مي‌دم‌ به‌ داداشم‌. اون‌ ميگه‌ روزي‌ «دو هزار تومن‌». &lt;br /&gt;بابا، مامانت‌ هم‌ كار مي‌كنن‌؟ &lt;br /&gt;(احساس‌ كردم‌ كه‌ بغض‌ كرد ولي‌ خيلي‌ مغرور به‌ نظر مي‌آمد) مامانم‌ زنده‌ نيست‌، من‌ كه‌ دنيا اومدم‌ مرد. بابام‌ هم‌ بيكاره‌. اون‌ ماها را فرستاد سركار. بابا تو خونه‌ چي‌ كار مي‌كند؟ &lt;br /&gt;نمي‌دوم‌، من‌ كه‌ خونه‌ نيستم‌. محمدعلي‌ روزها اينجا غذا چي‌ مي‌خوري‌؟ &lt;br /&gt;هرچي‌ كه‌ باشه‌،بعضي‌ وقتها نون‌ و پنير. بعضي‌ وقتها هم‌ مغازه‌ دارها بهمون‌ غذا مي‌دن‌، اگر هم‌ خوب‌ كار كنم‌، داداشم‌ برام‌ ساندويچ‌ مي‌خره‌. &lt;br /&gt;چه‌ ساعتي‌ مي‌ري‌ خونه‌؟ &lt;br /&gt;هر وقت‌ بازار تعطيل‌ بشه‌. غير از اين‌ كار،كار ديگه‌يي‌ هم‌ بلدي‌? &lt;br /&gt;(با سادگي‌ كودكانه‌اش‌ گفت‌)آره‌، با دو چرخه‌ بلدم‌ تك‌ چرخ‌ بزنم‌! مي‌خواستم‌ با برادرش‌ هم‌ صحبت‌ كنم‌ ولي‌ راستش‌ را بخواهيد نتوانستم‌ ادامه‌ بدهم‌. بدجور بغضم‌ گرفته‌ بود. براي‌ همين‌ پولي‌ را كه‌ قول‌ داده‌ بودم‌ پرداخت‌ كردم‌ و راهم‌ را كشيدم‌ رفتم‌. در راه‌ به‌ خيلي‌ چيزها فكر كردم‌ و خيلي‌ چيزها ديدم‌أ مردان‌ و زنان‌ شيك‌پوش‌ اين‌ نقطه‌ از شهر كه‌ براي‌ هواخوري‌ عازم‌ فرحزاد بودند، بچه‌هاي‌ توي‌ كالسكه‌هاي‌ گرانقيمت‌، دختران‌ دوچرخه‌سوار، پسرهاي‌ اسكيت‌سوار و... بي‌خيال‌!&lt;br /&gt;اسمش‌ عبدالله‌ است‌ . سيزده‌ سال‌ دارد . به‌ گفته‌ خودش‌ الان‌ نزديك‌ به‌ سه‌ سال‌ است‌ كه‌ در اين‌ تعميرگاه‌ مشغول‌ به‌ كار است‌. &lt;br /&gt;عبدالله‌ چرا كار مي‌كني‌؟&lt;br /&gt;اگر كار نكنم‌ چه‌ كسي‌ خرج‌ خونه‌ را بده‌?پدرم‌ فوت‌ شده‌ . برادر و خواهرهايم‌ هم‌ همه‌ رفته‌اند دنبال‌ خانه‌ و زندگي‌ خودشان‌. تنها من‌ مانده‌ام‌ و مادرم‌. &lt;br /&gt;مادرت‌ كار مي‌كند؟ &lt;br /&gt;آره‌. تو يه‌ مهدكودك‌ كار خدماتي‌ انجام‌ مي‌ده‌ ولي‌ حقوقش‌ خيلي‌ كمه‌. &lt;br /&gt;چقدر حقوق‌ مي‌گيري‌؟ &lt;br /&gt;اوايل‌ كه‌ خيلي‌ كم‌ حقوق‌ مي‌گرفتم‌. ماهي‌ 10 يا 15 هزار تومن‌. ولي‌ كم‌كم‌ كار بلد شدم‌. حقوقم‌ هم‌ زياد شد. الان‌ تقريبا ماهي‌ چهل‌ هزار تومن‌ مي‌گيرم‌. &lt;br /&gt;پولهايت‌ را چي‌كار مي‌كني‌؟&lt;br /&gt;همش‌ را مي‌دهم‌ به‌ مادرم‌. اونم‌ پس‌انداز مي‌كنه‌. ميگه‌ بزرگ‌ مي‌شي‌ به‌ دردت‌ مي‌خوره‌. &lt;br /&gt;چقدر درس‌ خواندي‌؟&lt;br /&gt;تا پنجم‌ دبستان‌ خوندم‌ بعدش‌ ترك‌ تحصيل‌ كردم‌. &lt;br /&gt;برادر و خواهرهات‌ چه‌كار مي‌كنن‌؟ &lt;br /&gt;خواهرام‌ عروسي‌ كردن‌. داداشام‌ هم‌ همين‌طور،زن‌گرفتن‌. &lt;br /&gt;به‌ شما سر مي‌زنند؟&lt;br /&gt;تهران‌ نيستند. الان‌ دو سالي‌ مي‌شه‌ كه‌ به‌ ما سر نزدند. پدرت‌ چه‌كاره‌ بود؟ &lt;br /&gt;بابام‌ راننده‌ كاميون‌ بود. تو جاده‌ تصادف‌ كرد. دو نفر را كشت‌ بخاطر همين‌ افتاد زندان‌. كلي‌ پول‌ قرض‌ كرد تا تونست‌ آزاد بشه‌ . بعدش‌ هم‌ از غصه‌ مريض‌ شد و افتاد كنج‌ خونه‌ تا اينكه‌ سكته‌ كرد و مرد. &lt;br /&gt;چرا درس‌ نمي‌خوني‌؟ &lt;br /&gt;اگر پولدار شدم‌ يه‌ روز حتماص درسم‌ را ادامه‌ مي‌دم‌. &lt;br /&gt;چه‌ آرزوهايي‌ داري‌؟ &lt;br /&gt;تنها آرزوم‌ اينه‌ كه‌ مادرم‌ هميشه‌ سالم‌ و سرحال‌ باشه‌ . يه‌ آرزوي‌ ديگه‌ هم‌ دارم‌. بابام‌ از دستم‌ راضي‌ باشه‌ و منو دعا كنه‌. كارت‌ را دوست‌ داري‌? &lt;br /&gt;آره‌ از بچگي‌ عاشق‌ ماشين‌ و بوي‌ گريس‌ بودم‌. بابام‌ كه‌ از جاده‌ مي‌اومد سوار ماشين‌ مي‌شدم‌ و اداي‌ او را در مي‌آوردم‌. تا كي‌ قصد داري‌ به‌ اين‌ كار ادامه‌ بدي‌؟&lt;br /&gt;گفتم‌ كه‌ ، هر وقت‌ پولدار شدم‌. بعدش‌ خودم‌ يه‌ تعميرگاه‌ راه‌مي‌اندازم‌ و شاگرد استخدام‌ مي‌كنم‌. مي‌خوام‌ يه‌ اوستاي‌ درست‌ و حسابي‌ بشم‌. ولي‌ هيچ‌وقت‌ تو سر شاگردم‌ نمي‌زنم‌ و بهشون‌ فحش‌ نمي‌دم‌&lt;br /&gt;براستی مرحم این همه زخم چیست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105941887601388083?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105941887601388083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105941887601388083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105941887601388083' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105924970828616273</id><published>2003-07-26T22:01:00.000+02:00</published><updated>2003-07-27T12:12:18.840+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فرزندان ايران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد که فرياد کشيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما که هستيم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزندان کاوه آهنگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد که برداشت درفش کاويانی را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما فرزندان بابکيم - فرزندان کوروش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما که هستيم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزندان رستم و سياوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد گذر کرد از ين دهشتناک هفت خوان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد گذر کرد ازآتش خشم اين ديو سيه روی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد علم کرد درفش کاويانی را دگر بار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر تارک اين سرزمين گهر بار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما که هستيم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزندان  سهند و سبلان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و کوه سرفراز دماوند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما که هستيم؟ فرزندان ايران&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105924970828616273?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105924970828616273'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105924970828616273'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105924970828616273' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105897574190908972</id><published>2003-07-23T17:55:00.000+02:00</published><updated>2003-07-23T17:55:41.753+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گزارش کاملی از چگونگی مرگ خانم زهرا کاظمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيئت ويژه رياست جمهورى گزارش فنى و كارشناختى خود درباره تحقيق پيرامون علل مرگ خانم زهرا كاظمى را تكميل ساخت و به محمد خاتمى، رئيس جمهورى ارائه داد۰ هئيت ويژه تحقيق مركب بود از وزيران اطلاعات، دادگسترى، وزارت كشور، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكى۰ متن كامل اين گزارش روز گذشته در رسانه هاى گروهى ايران و خارج از كشور انتشار يافت۰ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موضوع علل مرگ خانم زهرا كاظمى موضوع مقاله اى است كه بهمن نيرومند در روزنامه «تاگس تسايتونگ» چاپ برلين منتشر كرده است۰ بايد اشاره كرد، بهمن نيرومند نويسنده سرشناسى ست كه در آلمان وى را به عنوان كارشناس مسائل ايران مى شناسند۰ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نيرومند با استناد به اين گزارش هيئت ويژه تحقيق مى نويسد: زهرا كاظمى خبرنگار كانادايى/ايرانى چنانكه نخست ادعا مى شده در اثر سكته مغزى فوت نكرده است۰ نتايج كالبدشكافى نشان مى دهند كه علت مرگ شكستگى جمجمه بوده كه يا در اثر ايراد ضرباتى به ناحيه سر و يا اصابت جسمى سخت به جمجمه منجر به مرگ خانم كاظمى شده است۰ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين مقاله با اشاره به علت دستگيرى وى آمده: خانم كاظمى خبرنگار عكاس ۵۴ ساله اى بود كه به عنوان خبرنگار آزاد براى روزنامه ها و نشريات متعددى چون «ركتو ورسو» Recto Verso، «گازوتو دُ فَم» Gazotto de femme، «گلوب اند مِيل» Globe and Mail و «كامِرا پرس» Camera Press كار مى كرده و سال ها بوده كه تابعيت كانادا را داشته است۰ او در اواسط ماه ژوئن با آغاز ناآرامى هاى دانشجويى به ايران سفر كرد و به هنگام عكاسى خانواده دانشجويان دستگيرشده در مقابل زندان اوين به اتهام جاسوسى دستگير شد۰ خانم كاظمى در تاريخ ۱۱ ژوئيه در اثر خونريزى مغزى در بيمارستان جان سپرد۰ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتشار خبر مرگ خانم كاظمى اعتراض و انزجار جهانيان را برانگيخت۰ دولت كانادا با ارسال يك يادداشت اعتراضى به وزارت امور خارجه ايران خواستار تحقيق در اين مورد گشت۰ نهادهاى خبرنگارى بين المللى، از جمله انجمن روزنامه نگاران ايران نسبت به برخورد پليس و قوه قضاييه اعتراض كردند و در پى آن محمد خاتمى، رئيس جمهور با فراخواندن يك كميسيون تحقيق متشكل از وزراى چهار وزارتخانه از آنان خواست تا در اسرع وقت در اين مورد دست به تحقيق زنند۰ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نيرومند در مقاله خود در «تاگس تسايتونگ» به نتايج تحقيقات هيئت ويژه مى پردازد و مى نويسد: خانم زهرا كاظمى در اثر شكستگى جمجمه و خونريزى مغزى ناشى از آن جان سپرده است۰ اين كميسيون پيشنهاد داده كه تحقيق در اين مورد را قاضى مستقلى از قوه قضاييه پيگيرى كند۰ به نوشته نيرومند، اين توصيه بكلى بى معنى ومضحك است، زيرا كه بطور كلى خود قوه قضاييه و بويژه نماينده آن سعيد مرتضوى، دادستان كل تهران مسئول مرگ قلمداد مى شوند۰ محسن آرمين، نماينده مجلس در نطق پيش از دستور در اين باره گفت، خانم كاظمى پس از دستگيرى اش دو روز تمام توسط دادستانى كل تهران مستقر در زندان اوين، يعنى زير نظر مستقيم و در بخش هايى در حضور شخص سعيد مرتضوى مورد بازجويى قرار گرفته است۰ اين امر در گزارش هيئت ويژه نيز آمده است۰ پس از بازجويى ها دادستانى از وزارت اطلاعات مى خواهد تا زندانى را تحويل بگيرد۰ خانم كاظمى در وزارت اطلاعات از جراحات خود ابراز ناراحتى كرده است۰ آنان وى را به بيمارستان انتقال مى دهند، بطوريكه وى در همانجا فوت مى كند۰ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد اشاره كرد كه سعيد مرتضوى، معروف به «قاضى مرتضوى» كه چند ماهى است از مقام قضاوت به سمت دادستان كل تهران منصوب شده، مسئول بستن ده ها نشريه و روزنامه و به زندان افكندن شمار زيادى از روزنامه نگاران است۰ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نيرومند مى افزايد: پس از مرگ خانم كاظمى، سعيد مرتضوى از معاون وزارت ارشاد آمرانه مى خواهد، طى يك كنفرانس مطبوعاتى مرگ اين خبرنگار را در اسرع وقت اعلام داشته و علت مرگ را سكته مغزى اعلام كند۰ قضيه ولى به اينجا ختم نمى شود: سعيد مرتضوى خود شخصاً با بسيارى خبرگزارى ها و روزنامه ها تماس گرفته و به آنان دستور مى دهد خبر مرگ را به همين شكل انتشار دهند۰ آرمين در سخنان خود گفت: “من مى دانم كه قاضى مرتضوى در سطحى نيست كه بتواند بدون پشتوانه دست به چنين اقداماتى بزند ۰۰۰ و اكنون نشريات ما از بيم توقيف به دست قاضی مرتضوی به روزی افتاده‌اند كه تيتر اول خود را هم به دستور او تنظيم می‌كنند”۰ محسن آرمين اشاره مى كند كه مرتضوى حكم دستگيرى شمار زيادى از دانشجويان را طى هفته هاى گذشته و در پى ناآرامى هاى دانشجويى صادر كرده است۰ وى خواستار استعفاى دادستان و همكاران وى است كه بايد در مقابل دادگاهى علنى قرار گيرند۰ در اين ميان شمارى از نمايندگان با وى هم رأى گشته اند۰ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105897574190908972?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105897574190908972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105897574190908972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105897574190908972' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105878995974441258</id><published>2003-07-21T14:19:00.000+02:00</published><updated>2003-07-21T14:19:19.780+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من ايراني ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم مخملي من&lt;br /&gt;شكوه آينده&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;اين عشق ماست,عشق به مردم&lt;br /&gt;بگذار&lt;br /&gt;درفش سرخ&lt;br /&gt;زيبايي ترا بستايم&lt;br /&gt;من كور نيستم&lt;br /&gt;بايد ترا بستايم ميدانم&lt;br /&gt;اما كجاست &lt;br /&gt;جاي ديدن تو&lt;br /&gt;وقتي كه هموطنم بريده&lt;br /&gt;و خاك خوب ترا جراحي مي كنند&lt;br /&gt;بايد كه خاك من&lt;br /&gt;از خون من&lt;br /&gt;بنا گردد&lt;br /&gt;بناي آزادي&lt;br /&gt;بي مرگ و خون&lt;br /&gt;كي ميسر مي شود؟&lt;br /&gt;پيكار مي كنم&lt;br /&gt;مي ميرم&lt;br /&gt;اين است عشق من&lt;br /&gt;مي داني &lt;br /&gt;من ايراني ام&lt;br /&gt;شعر از&gt;خسرو گلسرخي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105878995974441258?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105878995974441258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105878995974441258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105878995974441258' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105828752679276105</id><published>2003-07-15T18:45:00.000+02:00</published><updated>2003-07-15T19:27:42.076+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به کدامین گناه کشته شد؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان سلام,حتما در خبرها خواندید و یا شنیدید که خانم&lt;زهرا کاظمی&gt;خبرنگار ایرانی تبعه کانادا در ایران و بر اثر شکنجه جمهوری اسلامی درگذشت.چیزی که باعث تعجب هست اینه که آقایون میگویند که مرگ زهرا کاظمی بر اثر&lt;سکته مغزی&gt;بوده و نه شکنجه.آقای خاتمی هم لطف کردن و دستور تحقیق و بررسی این پرونده را به چهار وزیر کابینه دادند(که چی بشه؟)که چهار روز بعد دست از پا درازتر بیان و اعلام کنند که آره علت مرگ سکته بوده.جالب اینجاست که دیروز در خبرها اومده بود که خانم کاظمی را مخفیانه به خاک سپردن.و حالا سوال اینجاست که: آقایونی که اینقدر مطمئن هستین که علت مرگ سکته بوده پس دیگه علت اینکه ایشان را مخفیانه به خاک سپردین چی بود؟چرا وقتی خانوادش درخواست جسد را برای کالبد شکافی کردن تحویل ندادین؟&lt;br /&gt;چیزی جز تاسف خوردن و اینکه آرزو کنیم که خدایا آخر و عاقبت ایران و مردم ایران را بخیر کن از دستمان بر نمیاد.&lt;br /&gt;روح خانم کاظمی و همه ی کسانی که به دست این جنایتکاران کشته شدن شاد باد.&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105828752679276105?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105828752679276105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105828752679276105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105828752679276105' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105810030110065792</id><published>2003-07-13T14:45:00.000+02:00</published><updated>2003-07-13T16:34:16.776+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چی می شد اگر خدا............؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چی می شد اگر خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بدهد چرا که ما دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم.&lt;br /&gt;چی می شد اگر خدا فردا دیگر ما را هدایت نمی کرد چون امروز اطاعطش نکردیم.&lt;br /&gt;چی می شد اگر خدا امروز با ما همراه نبود چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.&lt;br /&gt;چی می شد اگر ما دیگر هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی خدا باران فرستاده بود گله کردیم.&lt;br /&gt;چی می شد اگر خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.&lt;br /&gt;چی می شد اگر خدا فردا کتابهای مقدسش را از ما می گرفت چرا که امروز فرصت نکردیم آن را بخوانیم.&lt;br /&gt;چی می شد اگر خدا در خانه اش را می بست چرا که ما در قلبهای خود را بسته ایم.&lt;br /&gt;چی می شد اگر خدا امروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.&lt;br /&gt;چی می شد اگر خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم.&lt;br /&gt;بیاییم خود را به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خدا شناسی را در قلبهای یکدیگر بکاریم.&lt;br /&gt;روی سخنم با شماست آقایون حاکم بر ایران!شمایی که با اسم خدا و اسلام زنان و مردان ما را سنگسار و اعدام می کنید.شمایی که با سوءاستفاده از نام خدا عشق و آزادی را از مردم ما سلب کردید.شمایی که با استفاده از نام اسلام جوانان ما را شلاق می زنید تا مثلا آنها را به بهشت بفرستید.به خداوندی خدا قسم اگر این بهشتی که شما می گویید و قرار است که خودتان هم آنجا برید من جهنم را به بهشت ترجیح میدم.نه, من فکر نمی کنم خدای مهربون بخواد بهشتش را با همچین موجوداتی آلوده بکنه.چرا که برداشتی که شماها از اسمش و اسلامش کردید زمین تا آسمان فرق داره.&lt;br /&gt;در آخر فقط این جمله را بهتون میگم که:چی می شد اگر خدا فردا شما را سرنگون و درهای جهنم را به روی شماها باز بکنه چرا که امروز از اسمش و اسلامش سوءاستفاده کردید.&lt;br /&gt;به امید آزادی ایران از جهل و نادانی&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105810030110065792?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105810030110065792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105810030110065792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105810030110065792' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105761579585164829</id><published>2003-07-08T00:09:00.000+02:00</published><updated>2003-07-08T01:15:37.590+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>18 تیر را گرامی بداریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با سلام به شما هموطنان عزیز.شما مبارزان راه آزادی و آزادی خواهی.&lt;br /&gt;دوستان,سرزمینی داریم که همه ی عشق و همه ی آرزوها و همه ی امید نجاتمان همین خانه است.خانه ای که به اندازه جهان بزرگ است.&lt;br /&gt;درست مثل اشعه خورشید که صبح به صبح برای ما طلوع می کند و گرچه همواره بی تغییر و تکراری است,در تنوع و تحول تمدنها و نظامها و نسلها زنده بودن و روشنگر بودن و آتش افروز بودن را برای انسان می آورد و همواره زنده و جاوید است.گذر قرنها می گوید ایرانی,ایرانی است با همان بزرگ منشی و آزادی خواهی و استقلال.زمان آن فرا رسیده که ما باید برای ورود به مرحله تمدن بشری و تمدن جدید خود را آماده کنیم و درست همین زمان است که پدیده های نوظهور بسیاری وارد جامعه شده اند که در جستجوی مکتبها و راه حلها ایدئولوژی های گوناگون هستند تا مثلا برای نجات جامعه عقب مانده ما نقش روشنفکرانه خود را ایفا کنند.در حالی که کسانی که می دانند و آگاهی دارند بجای این که تحت تاثیر بعضی قدرتها و جبهه گیریها و مقایسه و ارزیابی ارزشها و تکیه کردن به قدرتهایی که شعارهای بزرگ برای انسانیت و بشریت می دهند,قرار بگیرند, باور کنند که ما هیچ نیستیم,بهتر است برگردند به ارزشهای استوار اسلامی و فرهنگی و سنتی که منشا قدرت است.ما با کهنگی مخالفیم.زیرا نه محدودیم و نه متوقف و نه هم منجمد می اندیشیم.زمان و موقعیت خود و مملکت خود و مسائلی را که در جامعه ما مطرح است,تشخیص می دهیم و می توانیم تحلیل کنیم. 25 سال عمر حکومت جمهوری اسلامی به مردم ما اجازه نداده جز ایستادگی و مقاومت بیاندیشند و کشف تازه ای بکنند و نگذاشته که استعدادها و ابتکارهای تازه ای بکار افتد و نگذاشته تغییر و حرکتی در زندگی فکری و اجتماعی مردم به وجود بیاید.ما نمی خواهیم نسلهای بعدی در این شرایط فقر و عقب ماندگی به سر ببرند و نمی خواهیم نفسها را حبس کنیم و اندیشه ها را به زنجیر بکشیم و نمی خواهیم زنان ما پشت درهای بسته به اسارت کشیده شوند تا مثلا ارزشهای کهن خود را حفظ کنیم.و اگر آزادی اندیشه را به معنی واقعی داشته باشیم می توانیم رشد فکر و تمدن درخشان و پیشرفتهای سریع علمی را در همه جای زندگی خود و در همین نسل داشته باشیم. ما در کشور خود,هر کس با دین خود,با اندیشه های زیبا,ما اصالتهای اخلاقی و انسانی و فرهنگ و معنویت کهنه پرستیها را محو میکنیم اما نمی خواهیم از شخصیت خود سلب شویم.ما نابغه ها,ارزشهای فکری,قلمها,هنرمندان و نویسندگان و کسانی را داریم که دنیا را می شناسند و به ارزشهای ملی خود واقفند زیرا ما می توانیم نقشی سازنده در جامعه داشته باشیم که در مسیر تاریخ خود قرار گیریم.آگاهی نسبت به نیازهای که داریم به ما قدرت می دهند که خود را بپرورانیم و این توانایی را به ما میدهد که عقب مانددگی کشور خود را جبران کنیم.اگر ما موقعیت خود را درک نکنیم بازیچه حوادث روزگار می شویم.باید به عنوان انسانهایی که تقدیر تاریخی خود را درک می کنند تصمیم بگیریم.در غیر آن تقدیر ما به دست کسانی سپرده خواهد شد که نویسندگان سرنوشت انسانها و ملتها و جامعه ها هستند.بذری که از تاریخ خود ما سرزده است این بذرها می توانند رشد کنند به برگ و بار بنشینند و بعد از سالها میوه بدهد.ما باید صبور باشیم و ناهمواریهای راه را متحمل شویم.راه هایی که مستقیم و کوتاهند,نمی توانند به نتیجه برسند.ما اگر ارزشهایی را که خدا در متن اراده مان نهاده است کشف کنیم,نه تنها بر سرنوشت خویش در همین نسل بر قدرت جهان حاکم خواهیم شد و بر مسیر تغییر و تعیین سر نوشت زمان,به عنوان یک علت تعیین کننده حاضر مبدل خواهیم شد.&lt;br /&gt;18 تیر بر شما آزادی خواهان ایران مبارک باد&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105761579585164829?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105761579585164829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105761579585164829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105761579585164829' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105752077894985894</id><published>2003-07-06T21:46:00.000+02:00</published><updated>2003-07-07T01:09:48.550+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حکایت دردناکی از میان هزاران حکایت دردناک:این دخترک شکنجه دیده فرزند کیست؟                        &lt;br /&gt;دوستان عزیز سلام.امیدوارم که هر کجای این کره ی خاکی هستید دلهاتون شاد و لبهاتون خندان باد.            &lt;br /&gt;عزیزان,در یکی از وب سایت های خبری,خبری را خواندم که عین آن خبر را برای شما مینویسم.حدود 10 روز قبل یک خانواده با کلانتری تماس میگیرند و خبر دادن که در همسایگی آنها زن و شوهری زندگی میکنند که هر شب دختربچه 5 ساله خود را کتک میزنند و بشدت شکنجه میکنند بطوری که آنها از صدای گریه و ناله های این دختر بچه آسایش ندارند.ماموران کلانتری در محل حاضر شدند و با مشاهده  آثار کبودی و زخم روی سر و صورت و بدن دختربچه که خاطره نام داشت از او سوالاتی کردند اما او بشدت میترسید و می گفت که از پله ها افتاده است.پس از بازداشت زن و شوهر جوان که معتاد بودند مشخص شد که این زن و شوهر پدر و مادر واقعی خاطره نیستند.بعد از اینکه ثابت شد که آثار کبودی و زخمهای روی بدن خاطره بر اثر شکنجه های زیاد بوده است او را به پزشکی قانونی فرستادند.در جواب آزمایشهای پزشکی قانونی مشخص شد که خاطره 5 ساله نیست بلکه 8 سال دارد و با اینکه می بایست به مدرسه می رفت اما از تحصیل و آموزش او ممانعت شده است.&lt;br /&gt;دوستان,براستی جوابگوی خاطره و خاطره ها کیست؟&lt;br /&gt;داشتن پدر و مادری معتاد؟فقر جامعه؟و یا هزاران دلیل دیگه ی که  دست به دست هم دادن تا خاطره کوچولو و خاطره کوچولوها حتی یک روز خوش در زندگی کودکانه شان نداشته باشند؟&lt;br /&gt;خاطره کوچولو,من دیروز عکس دختری را دیدم که درست همسن و سال خودت بود.می دونی؟میخوام بهت بگم که تو در مقابل اون خیلی دختر خوشبختی هستی.می دونی چرا؟چون که تو علیرغم اینکه شب و روز شکنجه ات میدن,نگذاشتن به مدرسه بری,اما تنها فرقی که باعث شد من تو را از اون خوشبخت تر بدانم اینه که یک سقف بالای سرت داری.اما اون چی؟همه ی دارایی و خوشبختی و کیف و کتاب اون فقط یک کارتون بود.کارتونی که از صبح روی اون میشینه تا شاید شام شب خودش و خواهر و برادراش را جور بکنه.&lt;br /&gt;خب کشوری که با داشتن این همه ثروت 80%مردمش زیر خط فقر زندگی کنند,وضع مردم و بخصوص کودکانش از این بهتر نمی شه.&lt;br /&gt;آقایون سردمدار جمهوری اسلامی,من از شما این سوال را دارم که:مردان و پسران ما که اعدام می شوند گناه کارند,زنان و دختران ما که سنگسار می شوند گناه کارند.پس این کودکان بی گناه چه گناهی کردند که یک لقمه نون ندارند که یک شب را با دل سیر چشماشون را بگذارن روی  هم؟ آقای خامنه ای,شمایی که خودتون را با علی(ع) مقایسه میکنید.کسی که لقمه دهان خودش را میبرد و بین کودکان یتیم تقسیم می کرد.آیا میدونید که ما در ایران چقدر کودک خیابانی داریم؟آیا میدونید که خیلی از اونا به علت فقر از درس خوندن که حق هر کودکی هست محرومند؟و آیا میدوند که مسئول همه ی بدبختیهای اونا شخص شما هستید؟چرا که شما به عنوان رهبرشون از کوچکترین حق و حقوقی که باید بهشون میدادین دریغ کردین.اونا که چیز زیادی از شما نمیخواهند فقط میخواهند مثل بقیه بچه های دنیا زندگی کنند.آیا این سیاسی است؟ آیا این خواسته ی زیادی است؟&lt;br /&gt;من واقعا نمی دونم چی بگم جز این تکه  شعر  از آقای عصار که میگه:دستها را در شبهای سرد ها کنید ای کودکان دوره گرد/مژدگانی ای خیابان خوابها می رسد ته مانده ی بشقابها&lt;br /&gt;به امید روزهای بهتر برای ایرانی بهتر&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105752077894985894?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105752077894985894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105752077894985894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105752077894985894' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105708388894636389</id><published>2003-07-01T20:24:00.000+02:00</published><updated>2003-07-01T21:45:50.270+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ما میخواهیم مثل بقیه مردم دنیا باشیم.آیا جرم است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از اینکه مطلبم رو شروع کنم سلام میکنم به شما عزیزان.سلامی به گرمی آفتاب,به زیبایی رنگین کمان,به روشنایی آب, و به سبزی برگ.&lt;br /&gt;امیدوارم هر جای این گیتی پهناور که هستین شاد و سلامت باشین.اگر هم در ایران عزیز هستین بهترینها رو برای شما عزیزان آرزو میکنم.&lt;br /&gt;دوستان عزیز امروز میخوام از زبان جوانان ایرانی در بند قفس چند خطی دردل کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کشور ما دختران حق ندارند هر طور که میخوان لباس بپوشند حتی حق ندارند موهایشان را نپوشانند.پسران ما نیز حق ندارند با دختران راه&lt;br /&gt;بروند,حرف بزنند.حق ندارند به همدیگر دست بدهند.ما نمیتوانیم فیلمهای روز دنیا را ببینیم نمیتوانیم موسیقی روز دنیا را ببینیم یا حتی بشنویم.&lt;br /&gt;زنان ما حق ندارند در مسابقه های بین المللی شرکت کنند به این دلیل که اجازه ندارند لباس ورزشی بپوشند.ما مثل جذامی ها هستیم که در جائی &lt;br /&gt;قرنطینه شده اند و با بقیه مردم فرق دارند البته جذامیها میدانند که چیزی از بقیه کم دارند اما در مورد ما, میخواهند به ما القا کنند که همه جهان&lt;br /&gt;بیمارند و ما حالمان خوب است.&lt;br /&gt;ما میخواهیم در انتخاب روش زندگیمان آزاد باشیم.ما میخواهیم بسته به امیال و خواسته هایمان زندگی کنیم و باور های خودمان را داشته باشیم.&lt;br /&gt;ما نمی توانیم حرفهایمان را آزادانه بزنیم نمیتوانیم عقاید و باورهایمان را بیان کنیم.ما در کشور حتی یک روزنامه و مجله نداریم که بخواهد بدون&lt;br /&gt;محدودیت بنویسد.ما در مسائل واضح و روشنی محدودیت داریم و حق بیان نداریم که به نظر شاید خنده آورباشد.هنوز ما چیزهایی داریم که نمیتوان&lt;br /&gt;در مورد آنها اظهار نظر و فکر کرد.ما دهها برابر کتابهایی که چاپ شده اند کتاب چاپ نشده داریم.ما روز نامه نگاران زیادی داریم که به دلیل نوشتن&lt;br /&gt;مطلب در زندان هستند.ما مطلبهایی داریم که هرگز بر روز نامه ای نوشته نشده اند.حتی روز نامه نگارانی که در زندان هستند نیز این مطالب را بر&lt;br /&gt;زبان نیاورده اند.ما میخواهیم مردم دنیا به ما نخندند که هنوز چنین موضوعاتی دغدغه ی ما هستند.آیا حق نداریم؟آیا این سیاسی است؟&lt;br /&gt;یادم آمد که سیاست و اظهار نظر در مورد آن کار خطرناکی است.&lt;br /&gt;ما به خاطر مصلحت حق نداریم از بسیاری اخبار مطلع شویم.ما از دنیای بیرون و درون خبر نداریم.&lt;br /&gt;ما میخواهیم برای آینده خود برنامه ای داشته باشیم.میخواهیم بدانیم بعد از تحصیلات چه شغلی داریم بدانیم چکار خواهیم کرد.&lt;br /&gt;میخواهیم بدانیم طرح کلی زندگیمان چیست.&lt;br /&gt;ما هیچ تصویر مشخصی از آینده نداریم.تصور درستی از گذشته و حال نداریم.تصور درستی از جوامع دیگر نداریم.ما نمی دانیم مدیریت کشورمان&lt;br /&gt;بر اساس چه سیستمی است.و سیاست های ما کدامند.&lt;br /&gt;نمیدانیم چه بپوشیم قانونی است و چه غیر قانونی؟چه بنویسیم قانونی است و چه غیر قانونی؟چه بخوانیم قانونی است و چه غیر قانونی؟&lt;br /&gt;نمی دانیم اگر کار فرهنگی و مطبوعاتی بکنیم بر طبق کدام قانون به زندان خواهیم افتاد.نمیدانیم اگر مهندسی کنیم در کدام کارخانه یا&lt;br /&gt;کارگاه کار خواهیم کرد و بر طبق کدام تبصره یی ورشکست خواهیم شد.میخواهیم بدانیم آیا این جرم است؟&lt;br /&gt;دوستان عزیز به امید روزی که چنین مسائلی دیگر دغدغه ی هموطنان ما در ایران نباشد مطلب امروزم را به پایان میبرم.&lt;br /&gt;زنده باد دموکراسی(البته به معنی واقعی) پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105708388894636389?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105708388894636389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105708388894636389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105708388894636389' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105681405036917933</id><published>2003-06-28T17:27:00.000+02:00</published><updated>2003-06-28T17:27:30.386+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دورود بر شما&lt;br /&gt;دوستان غزیز .دلم میخواد اولین نوشته ام را با این شعر شروع کنم که میگوید&lt;br /&gt;اه ای دیار دور ای سرزمین کودکی من    خورشید سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب خاک توست در افاق باورم&lt;br /&gt;ای خاک یادگار ای لوح جاودانه ایام  ای خاک ای زلال تر از آب و آیینه   من نقش خویش را همه جا در تو می دیده ام تا چشم بر تو دارم در خویش ننگرم&lt;br /&gt;ای خاک زر نگار ای بام لاجوردی تاریخ   فانوس یاد توست که گاه گریستن را در بامداد ابری من پرتو افکن است&lt;br /&gt;اینجا همیشه روشنی تو رهبرم ای زادگاه مهر  ای جلوه گاه آتش زردتشت شب گر چه در مقابل من ایستاده است چشمانم از بلندی طالع بسوی توست&lt;br /&gt;و ز پشت قله های مه الود زمین در اسمان صبح تو پیداست&lt;br /&gt;اخترم ای ملک بی غروب ای مرز و بوم پیر جوانبختی ای آشیان کهنه سیمرغ    یک روز ناگهان چون چشم من از پنجره افتد به آسمان میبینم آفتاب تو را در برابرم&lt;br /&gt;&lt;&lt;&lt;&lt;می بینم آفتاب تو را در برابرم&gt;&gt;&gt;&gt;&lt;br /&gt;عزیزان اگر این شعر را تا اخر بخوانید میفهمید که من  اسم وبلاگم را و هم در واقع سر در وبلاگم را از تو این شعر انتخاب کردم.&lt;br /&gt;ملک بی غروب و زادگاه مهر که هر دو از صفت های خوب ایران هستند.&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105681405036917933?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105681405036917933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105681405036917933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105681405036917933' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5520707.post-105681150462210943</id><published>2003-06-28T16:45:00.000+02:00</published><updated>2003-06-28T16:45:04.496+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خداوند عشق و آزادی      خداوند ایران زمین&lt;br /&gt;با تقدیم سر سبزترین و آفتابیترین سلامها به شما دوستان عزیزی که لطف میکنید از وبلاگ من دیدن میکنید.&lt;br /&gt;اجازه بدید خودم را ایراندخت معرفی کنم.البته همه دخترای ایرانی ایراندخت هستند و من هم عضو کوچکی از خانواده ی بزرگ ایراندختها.&lt;br /&gt;دوستان عزیز .از این به بعد افتخار این را دارم به عنوان یک ایرانی دور از وطن برای شما در وبلاگم چند خطی درد دل کنم&lt;br /&gt;مهم نیست من کجا زندگی میکنم.مهم اینه که قلب من به عشق ایران میتپه&lt;br /&gt;من میخوام در وبلاگم در مورد ایران و مخصوصا سیاست و مسایل روز ایران برای شما بنویسم&lt;br /&gt;به امید روزهای افتابی برای ایران عزیز&lt;br /&gt;پاینده ایران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5520707-105681150462210943?l=zadgahemehr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105681150462210943'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5520707/posts/default/105681150462210943'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zadgahemehr.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105681150462210943' title=''/><author><name>irandokht</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02211137172943241441</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
